آپارتمانی مبله در غرب لس آنجلس برای کوتاه مدت جهت اجاره موجود است. برای اطلاعات بیشتر می توانید با شماره تلفن های ۰۹۱۲۱۲۵۳۵۵۷ یا ۰۰۱۳۱۰۴۳۰۰۰۶۰ تماس بگیرید.

چطور به آمریکا علاقه مند شدید؟
شناخت اولیه من از آمریکا یه جورایی به نجاست, بیسکوییت, تشهد و سرکه ربط پیدا میکنه. یادمه اولین باری که اسم آمریکا رو شنیدم هنوز مدرسه نمیرفتم. یک روز داغ تابستانی بود و من با یکی از بچه های محلمون که هفت هشت سالی از من بزرگتر بود روی پله نشسته بودیم و من در مورد چیزهای مختلف ازش سوال میکردم. اون توی محله ما بچه مثبت بود و همیشه همه بچه ها را جمع میکرد و برایشان ماهی سیاه کوچولو و یا قصه های الدوز را میخواند. چندین سال بعد غیبش زد و دیگه هیچکی ندیدش. میگفتند که کله اش بوی قرمه سبزی گرفته بود و وقتی برای آب خنک درمانی بردنش مننژیت گرفت و مرد. خلاصه, آن روز داشت برای من توضیح میداد که برای چی آمریکاییها بد هستند. من هم قانع نمیشدم و هی میگفتم آخه برای چی آدمهای بدی هستند. تا اینکه گفت بخاطر اینکه اونها نجاست میخورند. من گفتم مگه میشه؟ چطوری نجاست میخورند؟ گفت که باهاش بیسکوییت درست میکنند و میخورند. از آن زمان مغز من درگیر این قضیه شد که چطور ممکن است نجاست تبدیل به بیسکوییت شود. اتفاق دیگری که رخ داد این بود که یک روز من و یکی از بچه های دیگر محل که یک سال هم از من کوچکتر بود داشتیم بازی میکردیم و تشنه مان شد. رفتیم به حیاط خانه آنها تا از شلنگ آب بخوریم. مادرش داشت توی حیاط رخت میشست. وقتی من آب خوردم و اون میخواست آب بخوره مردد شد و در حالیکه با دستش به من اشاره میکرد از مادرش پرسید. مامان راسته که میگن این نجسه؟ مامانش که یکهو دید من هم دارم گوش میکنم هول شد و گفت نه عزیزم. قبلا نجس بود تشهد خوند پاک شد. الان دیگه نجس نیست.البته من از این قضیه خیلی ناراحت نشدم چون قبلا هم یه چیزایی میدونستم ولی این دفعه کشف کردم که با تشهد میشه نجاست رو پاک کرد. برای همین پیش خودم گفتم خوب حتما آمریکاییها هم با تشهد از نجاست بیسکوییت درست میکنند و تازه کشف کردم که حتما بتول خانم هم با تشهد نجاست را تبدیل به سرکه میکند. بتول خانم زن خیلی مهربانی بود که من همیشه میرفتم خونشون و او موقع کار کردن برام صحبت میکرد. بتول خانم توی زیرزمین خونه اش خمره های بزرگی داشت که توش پر نجاست بود و حتی اگه دستم به آنها میخورد میگفت که باید با آب بشوری چون نجسه. ولی میگفت که از آنها سرکه درست میکنه و میفروشه. من یه روز رفتم پیش بتول خانم و ازش پرسیدم. میدونی تشهد چیه؟ میشه بهم یاد بدی؟ بتول خانم خیلی دوق کرد و با دقت بهم تشهد رو یاد داد و منم سعی کردم که تا جایی که میشه درست حفظش کنم. فکر میکردم که با خواندن تشهد میتونم نجاست را تبدیل به بیسکوییت کنم. ولی هر چه خواندم هیچ تاثیری نکرد. از آنجا بود که اولین بار در دلم آمریکاییها را تحسین کردم.که میتوانند چنین کار شگفت انگیزی انجام دهند. یک روز هم که توی زیرزمین بتول خانم داشتم فضولی میکردم دیدم که شوهرش رفت سراغ یکی از خمره ها و لیوانش رو پر از نجاست کرد و با لذت نوشید. البته این قضیه ربطی به موضوع نداره و فقط چون نخود تو دهنم خیس نمیخوره خواستم چغلی شوهرش رو کرده باشم.
شناخت بعدی من از آمریکا زمانی بود که حدودا چهارده ساله بودم. ما که سالهای زیادی از بخشی از فامیلمان طرد شده بودیم دوباره روابطمان برقرار شد. البته خانواده ما هیچ تناسبی از نظر مالی با آنها نداشت و من برای اولین بار با دهان باز ویدیوی بتاماکس دیدم و چشمم به جمال مایکل جکسون آشنا شد. تمام صحبت آنها یا آمریکا بود و یا.... تازه فهمیدم که من کلی عمه و عمو و فک و فامیل در آمریکا دارم که هیچوفت ندیدمشان. از قضا در تابستان همان سال قرار بود یکی از عمه های ناتنی من با دخترش که دو سال از من بزرگتر بود بیایند ایران. عمه من پدرم را خیلی دوست داشت و قرار بود که آشتی کنان ما با فامیل را جشن بگیرند.خلاصه روز موعود فرا رسید و ما هم به همراه خانواده راه افتادیم به سمت فرودگاه. من که چند کلمه انگلیسی هم بلد بودم همش در رویا خودم را مجسم میکردم که با دختر عمه ام انگلیسی حرف میزنم و خلاصه با هم دوست میشویم. ولی چشمتان روز بد نبینه نزدیک به دویست نفر آدم اومده بودند فرودگاه که به جرات میتونم بگم نخاله ترینشون من بودم. وقتی اونها از گیت وارد محوطه فرودگاه شدند من فقط تونستم یک لحظه خودم رو به اونها برسونم و سلام کنم ولی اونقدر شلوغ بود که فکر نمیکنم حتی سلامم رو هم شنیده باشند. ماندانا که توسط دخترها و پسرهای شیک و قد بلند احاطه شده بود و همه میخواستند یک جوری خودشون رو به او برسونند تا باهاش حرف بزنند. در اونجا بود که من متوجه شدم آدم اگه آمریکا زندگی کنه از رئیس جمهور هم بیشتر تحویلش میگیرند و با خودم عهد کردم که حتما برم آمریکا. البته بعدها متوجه شدم که رئیس جمهور شدن خیلی راحت تر از آمریکا رفتنه. خلاصه این فامیلهای آمریکایی من شده بودند فکر و خیال من و هرجایی که میرفتم میگفتم من عمو و عمه ام آمریکا هستند تا مثلا پز بدم.
بعد از اینکه پس از سالها اومدم آمریکا و رفتم فامیلهای خودم را دیدم به خودم گفتم خاک توی اون سرت که حسرت چه آدمهایی رو میخوردی! ماندانا هم الآن با 95 کیلو وزن سه تا بچه لوس و ننر داره که نیم ساعت هم نمیشه تحملشون کرد. خلاصه این ماجرای علاقه مند شدن من به آمریکا بود. شما هم خاطراتتون رو بنویسید که ما هم مستفیض بشیم..
با آرزوی موفقیت برای شما
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
خیلی قشنگ بود .
ممنون.
منم ماجرای علاقه مند شدنم رو مینویسم
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: rs232 ، shahram1347
‎rs232‎ بسیار جالب بود...تشکر
و اما داستان عاشق شدن من به آمریکا:
جرقه اصلی این ماجرا ازحدود 3 سال پیش در من زده شد، اما این ماجرا فقط به این چند سال محدود نمیشه.
من از کودکی یعنی از زمانی که یادم میاد هر فیلم خارجی، مخصوصا آمریکایی که میدیدم یه حسی به من دست میداد. یعنی احساس میکردم من به اونجا تعلق دارم ،حتی از زبانشون هم خوشم میومد و سعی میکردم لهجه اونها رو تقلید کنم، البته پدبزرگم مدرس انگلیسی بود و پدرم هم یه بوهایی از زبان برده بود ، مخصوصا در لهجه(که بیشتر چرت و پرت میگفت و به صورت مسخره لهجه اونها رو تقلید میکرد).هر وقت یه مدیر کت و شلواری میدیدم که مدیر بازاریابی یه شرکت تو یک فیلم خارجی بود ،من حال میکردم که الان هم عاشق این رشته هستم و میخواهم مدیر بازاریابی یه شرکت آمریکایی بشمBig Grin
من اصلا تو این فکر نبودم که یه روز برم اونجا، فقط خوشم میومد.
سالها که میگذشت و هر چه بزرگتر میشدم از مشکلات اجتماعی، سیاسی، اخلاقی، مذهبی و اقتصادی بیشتر متوجه میشدم و من رو بیشتر آزار میداد.
البته ما در فامیلهای نزدیکمان کسی رو به اون صورت نداشتیم که خارج باشه،فقط چند تا از فامیلهای مادرم آمریکا هستند که مادرم میگه شاید یکبار هم ندیدشون و فکر میکنم اونها هم ما رو نمیشناسند و یکی از فامیلهای پدرم که انگلیس بودند ولی فامیل درجه 2 هم نیستند ‎Big Grin‎ به همین دلیل در بین اقوام ما بحثی از خارج و مهاجرت نبود که من بیشتر با خارج از ایران آشنا بشم، و سرشون با مسایلی از جمله: غیبت، چشم و هم چشمی،تدارک شایعه و ‎...‎ گرم بود و هست.
جرقه اصلی عاشق شدن من به کشورهای جهان اول خصوصا آمریکا زمانی زده شد که در حدود 3 سال پیش در کامپوترم عکسی از آبشار نیاگارا در شب داشتم که یک خیابان خوشکل هم از کانادا درش کادربندی شده بود. حقیقتش من نمیدونستم که اون شهر(خیابان) کجاست و فقط میدونستم که اون آبشار، آبشار نیاگارا هست. من عاشقانه در حال نگاه کردن اون عکس بودم که مادرم اومد تو اتاق و یک لیوان نوشیدنی برام آورد وایساد بالای سرم که ببینه دارم چی نگاه میکنم. من همون موقع با یه بغض کوچولو + یک اشتیاق بزرگ به مادرم گفتم: مامان من از خارج خیلی خوشم میاد و یه روز میرم خارج!!! مادرم هم به من گفت عکس قشنگی هست و تلاش کن که یه روز بتونی بری خارج!!!
من اون موقع نمیدونستم که پروسه های مهاجرت(انواع ویزا، مقدار پول، کشورها و ‎...)‎ چی هستند و فکر میکردم هر وقت بخواهم میتونم برم و اونجا راحت زندگی کنم!!!
اون موقع ها(3 سال پیش) من گیر گیم نت و بازی بودم وهمیشه آرزو داشتم که یک بازیکن حرفه ای کانتر(یه بازیه) بشم.
کم کم با ترک کردن این اعتیاد وحشتناک رو به اینترنت آوردم ولی نمیدونم از چه کلماتی برای شروع سرچ در گوگل شروع کردم... بالاخره کم کم با استرالیا آشنا شدم و انواع ویزا و کوفت و زهر مارهای مهاجرت رو یاد گرفتم.من اوایل عاشق استرالیا بودم و حتی وقتی در حال نگاه کردن عکسهای استرالیا بودم خودم رو روی صندلی ها و پارکها و خیابان ها حس میکردم و میگفتم من تا فلان وقت دیگه روی اون صندلی میشینم ‎Big Grin
یک روز وقتی که در حال بحث درباره مهاجرت بودیم، من گفتم استرالیا از همه نظر از آمریکا بهتره، یه دفعه برادرم بهم گفت: نه خره!!! خود اروپایی ها و استرالیایی ها آرزو دارن برن آمریکا!!!که این حرف برادرم من رو وسوسه کرد برای تحقیق درباره آمریکا.
من هم مثل الان 24 ساعته مینشستم پای اینترنت و فقط تحقیق میکردم.با تحقیقم به نتایجی ارزشمند رسیدم که فهمیدم ایران از هیچ بعدی(هیچ هیچ هیچ) جای زندگی کردن نیست و یکی از عوامل تنفر من از ایران همین جمهوری**** است که انگار دستم رو با زنجیر بسته و تو سلولی انداختم.
من قبل از این ماجرا یه دانش آموز تنبل بودم ، ولی کم کم حس کردم که زبان انگلیسی از نون شب هم مهمتره وباید درس بخونم که در آمریکا موفق بشم. خلاصه منی که ته کلاس مینشستم و تبنل بودم وارد دانشگاه شدم و تصمیم کبرا گرفتم که دیگه درس بخونم و فعال باشم. چون پارسال اولین سالی بود که دانشگاه ما رشته مدیریت توریسم رو آورده بود، من خودم انجمن علمی این رشته رو تاسیس کردم و راه انداختم و چون یه مقداری زبانم خوب بود، برای بچه های دانشگاه کلاس مکالمه انگلیسی برگذار کردم در دانشگاه. در این سن(18) واقعا برای رئیس و اساتید ودانشجویان دانشگاه بسیار عجیب بود که من چطور ماهرانه این کلاس رو با فضایی پر از انرژی و نشاط هدایت میکردم!!! به خدا من نمی خواهم از خودم تعریف کنم ولی پرستیژم مثل یه استاد آمریکایی بود و کاملا استادانه و باکلاس با همه برخورد میکردم. یه سری فعالیتهای دیگه هم داشتم که بماند...
ماجرای دانشگاه من به پارسال مربوط میشه!!!
الان فکر میکنم هر روز دارم به روز موعود (رفتن به آمریکا) و روزهای آرزوهام نزدیکتر میشم...
حالا هم که از دانشگاه انصراف دادم ، چون حس میکنم تحصیل در ایران از کشک هم کشک تره و فعالیتهایم رو نمیتونم در دانشگاه انجام بدم که البته اون کلاس زبان و چند تا کار دیگه هم به زور و با پارتی و هزار جور مکافات انجام دادم و همه بهم میگفتن که ادامه نده و گرنه زیرابت رو میزنن و من هم همین رو حس میکردم!
در حال حاضر دارم برای معافیت سربازیم اقدام میکنم که به امید خدا برم یه کشوری مثل مالزی لیسانس رو بگیرم و بعدش هم که ‎...‎
البته اگه تو این مسیر ، گرین کارت لاتاری برنده بشم که یک صدم ثانیه جایی به جزء آمریکا نمیرم.
امیدوارم شما هم دلایل علاقه مندی و اینکه چطور به آمریکا علاقه مند شدید رو بفرمایید.
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: sh-b ، Nazem ، rs232 ، sousangerd ، seravin ، leili ، ChairMan ، kavoshgarnet ، honareirani ، shahram1347 ، Bahar JJ ، حامد ، _USA_
‎rs232‎ عزیز
واقعا قشنگ مینوسی، بقولی اینکاره ای...
منتظر مطالب جدیدت هستیم..
با تشکر.
من سوات ندارم امزا بزارم. نمیشه انگشط بزنم؟؟ په ای چه وب صاتی یه
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: rs232 ، ChairMan
حقیقت با اولین نگاه عاشقش شدم ‎Big Grin

رویای کودکی، یه جورایی انگار خواب بود. از دید من بیچاره در دروان کودکی دنیا 3 تا کشور بیشتر نداشت، آمریکا، آلمان، انگلیس. آمریکا رو که فکر میکنم اولین بار بخاطر شکل پرچمش از بابام آمارشو گرفتم. آلمان هم چون بابام لباس تیم فوتبالش رو برام گرفت شناختم، انگلیس هم که میدونستم یه جایی هستش که عموم در رفته اونجاBig Grin.‎

حالا فلسفه آمریکا مهمه بقیه رو وللش.

فکر میکنم فنگه اولی آمریکا آمریکا رو بابام تو ذهنم انداخت، هردفعه که یه چیز عجیب غریب دستش میدیدم میگفتم ها؟! این چیه این از کجا؟؟
ببین پسر گلم یه جایی هست به اسم آمریکا ‎.....‎ و شروع میکرد به تعریف من هم عین تو این فیلم ها کمکم تصویر بابام کم رنگ تر میشد ، بعد صداش میرفت ، چیزی دیگه نمیشنیدم ، من توی آمریکا بودم. عجب توهمی داشتیما ‎....‎

خلاصه بگذریم، اولین باحالی و عجیب غریب بودن هر چیز رو ما به آمریکایی بودن فهمیدیم

- اه بابایی این سیگار خانواده چیه دستت؟؟!
پسرم گلم این اسمش سیگار برگه عموت از آمریکا اورده.
جلل خالق......

پس آمریکا که میگن اینه، 2 روز بعد هم رفتیم بازار و یک عکس سیلوستر استالونه گرفتم(آقا اون موقع برای خودش کسی بود) . فکر کن یک هیکل خدااا با یک سیگار برگ دستش ‎Big Grin.‎ بابام از همون موقع فهمید من بی جنبه ام ‎Shy.‎ بعد از 10 رو به علت فرط اشتیاق به عکس و درس نخوندن بابام فهمید مشکل چیه و گرفت سیلوستر رو تیکه پاره کردSad.(‎ عکسش رو میگم ‎Big Grin )‎

ما که آدم نشدیم، خوده بابا ه هم بمون سرنخ میداد.
چند وقت بعد: بیا پسرم یه فیلم توپ گرفتم با هم ببینیم.
اسم فیلم چیه بابا جان ؟؟ جیب برها به بهشت نمیروند؟؟
نه پسرم رامبــــــــــــــــــــــــــو

هاا؟؟؟!!!

بهتون میگم مشکل از من نبود ‎Big Grin
چشتون روز بد نبینه ما اون رو دیدم و ‎........................‎
میخواست نشون نده به من چه..

خلاصه آمریکا دیگه فلسفه ای جدا پیدا کرد. دیگه اگه میمردم خدا میگفت برو بهشت میگفتم نه آمریکااااا آمریکاااا.......

دوران دبستان یکی از آشنا ها از آمریکا اومده بود ایران، نمیدونم چرا اینقدر مهربان بود که برای من هم سوغات اورده بود. خلاصه همینو بگم که هنوز اون تی شرتی که برام اورده بود یادمه، یک S بزرگ روی یک تی شرت نیلی رنگ، الان که یادم میاد خندم میگیره که چرا اینقدر به نظرم سوغات خفنی میومد اما فکر کن، ایران ‎17-18‎ سال پیش، یک تی شرت آمریکای با کیفیت الان گیرت بیاد ، انگار تو پاکستان بهت به تی شرت کلاب موناکو هدیه بدن ‎Big Grin.‎ میگشتم و پز میدادم که آره دادم اول اسمم رو بزرگ پرینت کردن رو تی شرت( سو استفاده از شانس) خلاصه همه هم کف بر میشدند.

چی بگم، گول خوردم آقا ‎.....‎
از بچگی از شانس ما هرچیز بدرد بخوری بود، از آمریکا اومده بود. ما هم ساده لو ‎...‎

اولین دلاری که گرفتم فک کنم ‎7-8‎ سالم بود ، خدایی هنوز دارمش، 1 دلاری پرینت ‎1987 .Big Grin‎ گفتم این رو نگه میدارم تا برم آمریکا از این هات داگ ها مثله تو فیلم ها( با 2 گاز میشه خوردش) بخورم، گذشت و پست ما به کانادا خوردSad‎ اون 1 دلار هات داگ هم شد 2 دلار و 50 سنت.

زندگی چه زود میگذره ها ‎.............‎
انگار همین دیروز بود.
من سوات ندارم امزا بزارم. نمیشه انگشط بزنم؟؟ په ای چه وب صاتی یه
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: seravin ، Nazem ، leili ، rs232 ، sousangerd ، ChairMan ، usa.lover ، kavoshgarnet ، honareirani ، shahram1347 ، sh-b ، summery_armin ، soma ، Bahar JJ ، perna ، _USA_
حیف!!!! نمیتونم داستانم رو اینجا بنویسم. حیف!!!
‎2010AS3xxx‎
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: Nazem ، ChairMan
توریست و صدرا و پارس لاتاری مرسی از اینکه خاطراتتون رو نوشتید. نوید منتظر خواندن ماجرای تو هم هستیم.
سراوین جان اگه روت نمیشه ماجرات رو اینجا بنویسی یواشکی برای من بفرست من هم تک تک برای همه خصوصی میفرستم. اینجوری همه میخونند ولی کسی به روی خودش نمیاره که ماجرای تو رو خونده.
بقیه هم بنویسند که چی شد آمریکا زده شدند. بالاخره باید این معظل اجتماعی رو بررسی کنیم یا نه!
با آرزوی موفقیت برای شما
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: ChairMan ، Nazem ، Parslottery ، usa.lover ، seravin ، shahram1347 ، سارا کوچولو ، sh-b ، MPU ، perna ، _USA_
ماجرای شروع علاقه مند شدن من به آمریکا بر می گرده به سالهای 62 و 63 که من کلاس دوم سوم ابتدایی بودم...
اون زمان تو وسط جنگ بود و من همیشه یادمه که مامان و بابام بعضی وقتا که به هم در مورد همکاراشون حرف میزدن میگفتن: فلانی کارش درست شد رفت!
حالا من با این مغز بچگانه فکر میکردم خدایا کجا رفت؟ چرا رفت؟ اصلا مگه نباید میرفت؟ خوب منم هر روز میرم مدرسه...

بعدا فهمیدم یه جایی وجود داره به نام "خارج". این افرادی که صحبتشون میشه، میرن "خارج"
اونوقت فهمیدم که دنیا دو قسمته. یکی ایران و یکی هم خارج!!!
من وقتی خیلی بچه بودم، با خانواده رفته بودم تور اروپا و وقتی آلبوم عکسها را نگاه میکردم، هیچ چیز یادم نمیومد، برای همین وقتی بعدا فهمیدم اونجا که رفته بودم، همون خارجه، کلی ذوق زده شدم. مسافرت بعدی من سال 63 بود که رفتیم هندوستان. (صدرا گوشاش تیز شد). اون زمان ما ایرانیها خیلی برای هندی ها خدا بودیم و تو خیابونا همه به ما به چشم فضاییها نگاه میکردن. ولی تا دلتون بخواد من اونجا جذامی و فقیر و علیل و کثافت و گاو دیدم و کلی تو ذوقم خورد. الان شنیدم دیگه خیلی به اون حالت نیست.
به هر حال فهمیدم که خارج به دو دسته تقسیم میشه: هند و بقیه. بعد تفکیک بیشتر شد: هند، ترکیه، سوریه و بقیه...
بالاخره تو ده یازده سالگی فهمیدیم که بابا اینا که دیدیم همه دمو ورژن بودن. اصل ماجرا، دو تا کشوره، کشور "اروپا" و کشور "اِمریکا"
راستی قبلش هم که یک ویدئوی بتاماکس تی سیکس خریده بودیم که اون زمان در حکم بشقاب پرنده بود. از اقصی نقاط شهر به بهانه سر زدن به ما میومدن و میخواستن فیلم ببینن. حالا تصور کنید ما که بچه بودیم چه احساس غروری میکردیم وقتی یکی از اون فیلمای قدیمی آمریکایی را برای بار هزارم برای مردم تو دستگاه قرار میدادیم و دکمه ها شو فشار میدادیم... وقتی فیلم به صورت خودکار از دستگاه میومد بیرون، دیگه آخر تکنولوژی دنیا تو خونه ما قرار گرفته بود و خونه ما جزو عجایب هشتگانه شده بود.
با دیدن اون فیلما، من فهمیدم آمریکا یه جاییه که پر از زنهای خوشگل و مردهای قوی هست و همه اونجا با تفنگ به هم تیر اندازی میکنن و آقا و خانومهایی که از هم خوششون میاد باید دهنشون را به هم دیگه بچسبونن و تفی بشن.
همون زمان بود که کارتهای بازی اومده بود که در مورد اتوموبیل و هواپیما و از این چرت و پرتا بود. روش بازی هم این بود که مثلا میگفتین سرعت ‎2000‎ یا ارتفاع ‎10000‎ و اگر کسی کارت بالاتر داشت، برنده کارت شما میشد و برعکس.
اون موقع بود که فهمیدم این ماشین و هواپیماهای آمریکایی از همه بهتر و قویتره.
کم کم که بزرگتر شدیم، فهمیدیم که زندگی تو آمریکا خیلی خوبه و هر کی از "آمریکا" (با کسره در الف) میاد خیلی آدم حسابیه و باید حسابی ازش پذیرایی کرد.
دو سه تا دوست جون جونی داشتیم که با همدیگه کل محله را به هارلم تبدیل کرده بودیم... نامردا همشون رفتن آمریکا.....
بعد بزرگتر که شدیم و به سنی رسیدیم که دیگه یه بازی جدید یاد گرفته بودیم (دخ.. )، فهمیدیم که دختر خانوما به هر کی که یه جورایی به آمریکا وصل باشه چند امتیاز مثبت میدن. مثلا اگر لباسات آمریکایی باشه 3 امتیاز، اگر نوه عموی همسایت آمریکا باشه، 5 امتیاز ، اگر دایی جونت از آمریکا اومده باشه خونه شما 10 امتیاز، اگر قبلا دو روز آمریکا بوده باشی و عکس و تفصیلات داشته باشی 12 امتیاز و الی آخر....

همه اینایی که گفتم مال دوران خامی و بی تجربگی بود... بعدها خیلی چیزای دیگه فهمیدم، آز..ادی چیه.... اقتصاد کدومه، ابرقدرت یعنی چی... تکنولوژی از کجا میاد... حقو..ق بشر چه موجودیه....و و و و و

آخه عزیز من، شما بگو... چند تا دلیل لازمه که آدم به یک کشور علاقمند بشه؟
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
ترا خدا بذارید به کارهام برسم !!؟؟؟Shy

امان از دست شماها؟؟ دقیقا ً چیزی حدود دو ساعت است نشستم و هی از این صفحه ، به اون صفحه میرم و دیگه چشمهای ضعیفم داره از حدقه در میاد؛
بــگــــذریم؛
هرچی خواستم که من یکی دیگه چیزی ننوشته باشم؛ نشد که نشد؛ مخصوصا ً کلامی که با ریزبینی « آر اس» شروع شده باشد و با قلم شیوای «پیام» ادامه پیدا کرده باشه(منظور تا این لحظه) .

امـّا با اینکه در یک خانواده عادی و البته پدری مذهبی به دنیا اومده بودم؛ دو تا از برادرهایم؛ چیزی حدود سی سال پیش برای تحصیل عازم آمریکا شده بودند و همانجا هم ازدواج و تشکیل خانواده و ماندگار.

اولین باری که برای دیدار آمدند؛ کش و گیر انقلاب مردم آنزمان بود و چیزی گنگ در خاطره ام از آنروز مانده؛ تنها خاطرات مربوط به این بود که دختر کوچک(آمریکایی یکی از) برادرهام ؛موهایی عجیب بور داشت و باعث شده بود که همه ی فامیل بهانه ای برای عکس گرفتن با او داشته باشند و البته فیس و افاده فروختن های بعدش را من خبر ندارم؛
امـــّا مشکل کار آنجا بود که بزرگترها به دلیل ندانستن انگلیسی، آنچنان نتوانستند با زن برادرم (دانا) مانوس بشوند و حتی بعضی از رفتارهای او باعث شد که خاطرات بدی هم در ذهن ها بجا بماند و البته الان که دارم دقیق میبینم او چقدر حق داشته و این برادرم بوده که باید مسائل را توضیح میداده است و همین که زن برادرم از شهر و تمدن پیشرفته ی خود ، پا در محیط شهرستان آن زمان گذاشته بود و حمام گرفتن هرروزه ی او منوط به گرمابه ی عمومی شهر میشد ؛ در آن محیط به شدت مذهب زده انقلاب چه رفتارهای نامناسبی که دید و دم بر نیاورد ؛ خود بیانگر دنیادیده گی او بوده است.

بهرحال با رفتن دوباره ی او بود که باز هر روز اسم ا ِمریکا را میشنیدم و آنهم پاسخ مادر پیرم به هررهگذری بود که بین همه ی حال و احوالپرسی روزمره شان ؛ سراغی از « بــِــچه ها، توی غـُربت» میگرفتند و او پاسخ میداد همین دیروز یه «کــاغذ» (نامه) ا ِز ا ِمریکا رسیده و نـــُــویشته بودند: ای بدی نیسند

نمیدونم همین ارتباط فامیلی من بود یا عشق آمریکا که باعث شده بود در دوره ی دبیرستان و دانشگاه ، (مثلا ً و وقتی با دیگران مقایسه میشد) زبان انگلیسی ام بد نبود و سبب شد در سفر دوّم برادرم؛ او بتواند یک نفس راحتی بکشد و هرگــاه که یکی از فامیل جمله ای را به فارسی و مخصوصا ً مخاطب و یا درباره ی زن برادرم میگفت و به شدت حساسیت او را برانگیزاند که بفهمد آیا پشت سر(البته بهتره بگم جلوی) او چیزی گفتند؟؟ به زور کلمه ای را کــــِــلتی - پـــِــلتی کنم و راستش را بخواهید طبق اصل «تقیه» بیشترش را به دروغ ترجمه کنم که : چـــَــندی چـــــاقــه ؟ یعنی :حالت خوبه؟؟

القصه ؛ این اهمیت پیدا کردن آقای مترجم هم زیاد دوامی نیاورد و در سفر بعدی نه تنها ، انگلیسی دانان بسیار شده بودند که هیچ؛ کوچک و بزرگ همه در یافتن پاسخ سوالشان بودند که : ما چیطوری میتونیم بیایم آمریکا ؟ و البته شنیدن جواب« دعا کنید سفارت آمریکا توی ایران باز بشه و روابط خوب بشه؟ شاید ؛وگرنه الان که هیچ راهی نیست» تنها فایده ای که برای من داشت این بود که عشق و آمریکا و رفتن و... یعنی هیچ و باید چراغ ذهن را روی این یک مقوله ی دست نیافتنی خاموش کرد

مورد دیگه که کاملا ً مرا بیخیال کرده بود،راهنمایی های برادرم بود که گفت: حالادرسـَـت رو بخون؛ تا ببینیم چی میشه؟ وقتی درس و دانشگاه را تمام کردم گفت:حالا سربازیت رو هم برو؛ تا ببینیم چی میشه؟ بعد ازاون هم گفت :حالا زن بگیر و بچه دار بشو و کار پیدا کن و خونه بخر و ووووو تا ببینیم چی میشه؟؟؟!!! بعد از همه اینها که انجام شد ؛ نه گذاشت و نه برداشت و یک دفعه همه چی زا برعکس کرد و گفت: حالا اگه همون زمون که دیپلمه بودی تلاشی میکردیم راحت تر میشد ولی حالا..!! و یا اگه مجرد بودی...!! و یا ‎...!!‎

القصه سرتان را درد نیاورم؛ این بود و بود تا اینکه در زمان کهولت پدر و بیماری طولانی مدت او، تنها کسی که از همه بیشتر سرش خلوت بود و از آمپول و سوزن و پرستاری سر رشته ای داشت من بودم و دیگران هم به زندگی شخصی شان مشغول و البته برادرم در آمریکا سخت نگران حال پدر و مشغولیات او هم اجازه ایران آمدن را از او آنقدر گرفت که نه تنها آخرین روزهای پدر را ؛ بلکه چندسال بعد؛ دیدار آخر مادر نیز را از دست داد و با عرض معذرت که باعث دلگیری شما میشود؛ از فواید(بدی !!؟ ویژگی !!؟) زندگی در غربت این است که همواره یک احساس گناه ناشی از کوتاهی کردن را در وجود و درون او عمیقا ً نهادینه کرده بود و همواره متاسف که چرا فرصتها را غنیمت نشمرده بود و حتی اگر دیگران درک نمیکردند ؛ او باید قدر لحظاتش را میدانست و درسته که اونهایی که داخل هستند معنی نگــاه از سرعشق و ارزش شخص مهاجر را نمیفهمند ، ولی او میباید به خاطر دل و خواسته ی دل خودش ،تا آنجایی که میتوانسته شب و روزش را با کسان مورد علاقه اش سپری میکرده بود.
‎!!!‎ بخدا میخوام سر و ته قصه را هم بیارم ؛ ولی نمیدونم چه جوری؟؟ آر اس برس به دادم ‎!!!!‎

آخر قصه ی پــُر غـصه، اینکه با آنکه دو برادرم آمریکا زندگی میکردند و به طبع دوستان دانشجوی آنها و نیز همسرانشان، بسیار از آمریکا میدانستم؛ ولی دیدنی بود آن روزهای اول ورود خودمان به آمریکا که هرچه میدانستیم اندک و اندک بود و چه بسا که حتی غلط و بی راه. و البته آن هم از سر صدقه ی جنایتکار و جهانخوار و سرشار از فساد و ....بودن آمریکا و مدینه ی فاضله بودن ایران بود و بس.

در آخر خدا را شکر میکنم که نهایت محبت خود را نصیبم کرد و توانستم(به قول مادر مرحومم) با این دوچشم کوچکم ، چه چیزهای بزرگی را ببینم و پی ببرم که آن آفریننده ی عاشق ، به اندازه ی ظرف وجودی هر کس، نصیب و قسمت فراهم مینماید و بهره بردن از آن ، دیگر به خود اشخاص بستگی دارد.

و حداقل بهره ی شخصی ام این است که او از سر عشق خلایق را آفرید و برایش سیاه و سفید و مسلم و مسیحی ندارد؛ و اگر مکتب و مذهبی بر آن باور است که جز آنان ؛ مابقی بر اشتباه اند، این خود بهترین نشانه است که آنان برخطایند.و مگر میشود که خالقی با این عظمت و رحمت؛ همه آفرینش را فقط برای آدمی؛ آن هم نه همه ی آدمیان؛ بلکه فقط مسلمانان؛ آن هم فقط شیعه ها؛ آن هم لابد فقط ما شیعه های داخل ایران؛ آن هم لابد فقط اونهایی که حسابی پیرو « و.ل.ا.ی.ت» هستند آفریده و نایب او(امام زمان. ع)روزی میاید و مابقی را از دم تیغ میگذراند!!؟؟؟
چـــــشــــم ‎!!!‎ دیگه ادامه نمیدم. اصلا ً تقصیر آر .اس و پیام است که نیومدند کمکم کنندو نوشته ی مرا به پایان برسانند و من به بیراهه رفتم.

میبخشید که طولانی؛ آن هم از نوع بسیار؛ شد . از راه دور روی ماه همه را میبوسم؛ ارادتمند حمید ایالت میزوری
دوستان گرامی، برای خواندن نوشته های بیشتری از اینجانب، میتوانید با کلیک کردن در«اینجــا- از دیار نجف آباد تا آمریکای جهانخوار»به وبلاگ شخصی ام تشریف بیاورند تا بیشتر درخدمتتان باشم..... موفق و پیروز باشید. ارادتمند حمید
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
اینجا همه بچه ها قشنگ می نویسند. ادبی و بدون غلط. به ویژه در همین تاپیک نوشته ها به طرز شگرفی زیباست. ولی آرش که همه نوشته هاش زیباست این نوشته اش به طرز شگفت انگیزی جذابه. با خواندن این نوشته از آرش یاد نوشته های صادق هدایت افتادم. اشاره به داستانهای ماهی سیاه کوچولو و اولدوز و کلاغهای صمد بهرنگی هم این گمان را برای من افزایش داده که آرش دستی در نویسندگی داره و شاید بخواد در فرصتی مناسب سورپرایزمان کنه. ولی اگر هم اینجوری نیست، آرش جان دست به قلمت قابل ستایش است.
در مورد چگونگی علاقه مند شدنم به آمریکا هم سر حوصله می نویسم.
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: rs232 ، ChairMan ، حامد ، shahram1347
واقعا نوشته های بچه ها زیبا و بی نقص هستش .
من هم داستان خود را دارم مینویسم که بعدا تقدیم کنم ولی داستان من کجا و داستان شماها کجا؟
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: rs232
حمید عزیز. خیلی زیبا نوشتی و جالب نتیجه گیری کردی و خدا را شکر که من اونجا نبودم که اگر با هم نتیجه گیری میکردیم الان تخته گاز رفته بودیم تو دیوار.
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: rs232
سلام پیام جان

سعی کردم راهی بیابم که جوابتان را بدون اینکه در این جا که مربوط به داستان علاقمندی افراد به آمریکاست؛ چیزی بنویسم ؛ خدمتت عرض کنم؛ اما نیافتم و بهتره بگم امان از پیری و بی سوادی(بیسواتی)

امــّّا فرمودید اگر بودید شاید تخته گاز رفته بودیم تو دیوار؛ ولی لااقل آن وقت دونفر بودیم و با سختی دیوار یه کاری میکردیم؛ راستش را بخواهی خیلی سعی کردم گناه را بندازم سر شما و « آر .اس» ولی نشد که نشد و میترسم از شانس من هم شده این دیوار باشه که بخواد بیاد و مرا بخود جلب کند

اگه این شانس منه ؛ خواهی دید !!؟؟ راستش هرچه تصادف در طول زندگی ام داشته ام؛ دیوارها و درخت ها بودند که با من برخورد میکردند؛ نه من با آنها

مزاحم وقت شریفت نمیشوم سلام به خانواده برسانید پیروز باشید ارادتمند حمید ایالت میزوری
دوستان گرامی، برای خواندن نوشته های بیشتری از اینجانب، میتوانید با کلیک کردن در«اینجــا- از دیار نجف آباد تا آمریکای جهانخوار»به وبلاگ شخصی ام تشریف بیاورند تا بیشتر درخدمتتان باشم..... موفق و پیروز باشید. ارادتمند حمید
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: payam_prz ، Nazem ، rs232 ، _USA_
آقا من انشا نوشتنم بد نیست ولی نوشته هام اصلاً به بامزگی نوشته های شما دوستان گلم (مخصوصاً ‎rs232,‎ پیام, ‎lexington, parslottery)‎ نیست ولی به هر حال سرتونو درد میارم!! ( از اون تعارفات لوس ایرانی بود)
داستان من مخلوطی از داستان پیام و پارس لاتاریه. فقط جای بابای پارس لاتاری تو قصه من عموم نقش بازی میکنه. و عموی من از اونایه که روزی صد بار به خودش لعنت میفرسته بابت برگشتن به ایران و موندگار شدن اینجا. و البته در ضمن یکی از مشوقهای من برای رفتن هم عموم بود که البته چند سالیه دیگه امیدی بهم نداره فقط واسم تعریف می کنه من هم فقط حسرت می خورم. آخی طفلکی عموم هنوز بهش نگفتم جزو برنده های لاتاری هستم می خوام با پاس مهر خورده یکدفعه سورپرایزش کنم. اون قسمت خارج و ایران و بعدش هم خارج و آمریکا و غیره هم عین پیامه که گفتم من قلم شیوای اونو ندارم بنابراین همونو دوباره بخونید و لذت ببرید.
IN GOD WE TRUST

شماره کیس: ‎2010AS118XX‎
تاریخ دریافت نامه قبولی: ‎20/6/2009‎
کنسولگری: آنکارا
تاریخ کارنت شدن: مارس
تاریخ دریافت نامه دوم: فوریه
تاریخ مصاحبه: ‎18/3/2010‎
تاریخ دریافت کلیرنس: ‎7/5/2010‎
تاریخ دریافت ویزا: ‎24/5/2010‎
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: rs232 ، Parslottery ، Nazem ، kavoshgarnet ، soma ، shahram1347 ، _USA_
مرسی از اینکه خاطراتتون رو نوشتید. راستی یه چیز دیگه هم که به ذهنم رسید اینه که از موقعی که من یادم میاد روزی نبود که از تلویزیون و یا روزنامه ها یک خبری از آمریکا نباشه. حتی مثلا اگه یه سگ توی آمریکا پای کسی رو گاز میگرفت خبرش رو پخش میکردند ولی در مورد ایران و یا کشورهای دیگه خبرهای مهم تر هم پخش نمیشد. همین مسئله همیشه اسم آمریکا را سر زبونها می انداخت و نشون میداد که اونجا چقدر اهمیت داره. مثلا اگه یه ایرانی توی آمریکا دستگیر بشه همه درباره اش مینویسند و بقول معروف هزار تا پدر و مادر پیدا میکنه! چند وقت پیش که زنگ زدم ایران مادرم میگفت که الان اخبار داشت آتش سوزی جنگلهای کالیفرنیا رو نشون میداد در حالی که من اینجا ازش بیخبر بودم!
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: سارا کوچولو ، Nazem ، usa.lover ، Mehrdadvictor ، حامد ، perna ، parsush ، _USA_




کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان