آپارتمانی مبله در غرب لس آنجلس برای کوتاه مدت جهت اجاره موجود است. برای اطلاعات بیشتر می توانید با شماره تلفن های ۰۹۱۲۱۲۵۳۵۵۷ یا ۰۰۱۳۱۰۴۳۰۰۰۶۰ تماس بگیرید.

هوش اقتصادی ; مهم ترین چیزی که نیازمند آن هستیم
یکی از نیازهای اولیه اکثر مهاجران، پیداکردن یک شغل و کار مناسب است. از این رو قصد دارم سلسله مطالبی رو در مورد هوش اقتصادی که نقش مهمی در زندگی همه ما دارد اینجا بیان کنم.
اما قبل از اون ذکر چند نکته ضروری خواهد بود. اول از همه اینکه من خودم هنوز در ایران هستم و خبری از وضعیت خارج ندارم. بنابراین برای دریافت پاسخ سوالات و ابهامات خودتون از تاپیکهای موردنظر یا دوستان باتجربه استفاده کنید. ثانیاً این سلسله مطالب همون طوری که خواهید دید براساس وضعیت جامعه آمریکا نوشته شده بنابراین هرگونه یکسان سازی و همزادپنداری کامل اونا با شرایط ایران نادرست خواهد بود. اما میتونه بعنوان چراغ راهی برای همه ما مطرح باشه چه برای زندگی در ایران و چه خارج از اینجا... نکته آخر هم اینکه این مطالب هیچکدوم نظر شخصی من نیست بلکه برگرفته از سایتها و کتابهایی هست که بهشون اشاره میکنم بنابراین هیچ مسئولیتی در ارتباط با صحت و سقم اونا نخواهم داشتCool
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: Shahabpk ، ehsanssss ، hamid32 ، shahin_1359 ، ahmadzareii ، moqadam ، nasam ، rouham ، msar ، پارسا یی ، sweety.alireza ، Pedraaam
• هوش اقتصادی چیست ؟

هوش اقتصادی، مهارتهای ایجاد ، حفظ و افزایش مستمر پول است که به افراد کمک می کند از هر سطح مالی به استقلال مالی برسند. تجربه افرادی که توانسته اند از صفر به دریائی از دلار ها برسند مانند صاحب فروشگاه های زنجیره ای وال مارت (و در ایران مانند آیس پک ، پدر خوب ، مهرام و ‎. . .)‎ نشان می دهد ، داشتن مهارتهای مالی مهمترین عامل رشد آنان بوده است که افرادی که از این راز بی اطلاع هستند اسم این مهارتها را شانس می نامند.
هوش اقتصادی زیر مجموعه هوش هیجانی است که قابل فراگیری و افزایش است.
EQ یا هوش هیجانی مهمترین عامل پیشرفت و موفقیت افراد است و ‎80%‎ موفقیت و رضایت افراد در زندگی به میزان EQ بستگی دارد. در تحقیقات بعدی دو عامل مهم کشف شد:
1- برخلاف هوش یادگیری، هوش هیجانی قابل یادگیری و قابل افزایش است.
2- هوش هیجانی دارای زیرمجموعه هایی است مانند هوش اقتصادی.
هوش اقتصادی یا FQ عاملی بوده است که تمام ثروت آفرینان جهان به با استفاده از آن به میلیارد ها دلار ثروت افسانه ای رسیده اند.
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: Shahabpk ، Xman ، ehsanssss ، hamid32 ، shahin_1359 ، hedyhoney ، moqadam ، nasam ، rouham ، msar ، پارسا یی ، sweety.alireza
.
کتاب «پدر پولدار، پدر فقیر»

چندسال از انتشار کتاب «پدر پولدار، پدر فقیر» می گذرد؛ کتابی از روبرت کیوساکی که آثارش جزو پرفروش ترین نویسنده های «موفقیت» است....
او در این کتاب ، نه تنها عقاید و نظریه های قبلی درباره پول را به چالش می کشد، بلکه از سیستم آموزشی منسوخ شده ای صحبت می کند که در آن، چیزهایی آموزش داده می شود که به هیچ وجه در زندگی واقعی مصداق ندارد. به عبارت دیگر، این کتاب مسایلی را بیان می کند که بسیار پیش پاافتاده به نظر می رسند و البته نکته اصلی، همین است. کیوساکی می گوید که قصد نداشته کتابی اقتصادی بنویسد؛ چراکه به گفته خودش، صدها کتاب در حال حاضر با همین موضوع وجود دارند، او قصد داشته به سیستم آموزشی رایج جامعه اش بفهماند که این روش، روشی شکست خورده است که به بچه ها بگوییم برای موفقیت مالی به چه چیزهایی نیاز دارند؟ او می خواسته با گفته هایش، پدرها و مادرها را تکان دهد تا متوجه توصیه های خطرناکی که به فرزندان شان می کنند، باشند؛ از جمله: «نمره خوب بگیر و به دنبال کاری امن و پردرآمد باش!» این توصیه ها بر اساس قوانین پولی قدیمی بنا شده؛ آن زمانی که مردم در شرکت ها کار می کردند و بعد از ۳۰ سال با حقوق بازنشستگی مطلوبی بازنشسته می شدند. از آن روزها خیلی گذشته. با ادغام شدن شرکت ها و کوچک شدن آنها و اتفاقات هر ماهه، روبرت کیوساکی معتقد است که بازی کردن با قوانین قبلی بسیار مخاطره آمیز است و در آخر، این کارمندها هستنند که می بازند؛ نه مالکان و سرمایه دارها.

یادگاری شگفت آور و موفق «پدر پولدار، پدر فقیر» نشان می دهد روبرت کیوساکی و همسرش کیم کیوساکی شریک او در تاسیس شرکت پدر پولدار - ماموریت شان را برای آموزش دادن و قدرتمند کردن افراد به وسیله ارتقای سطح سواد اقتصادی آنها درست انجام داده است. فلسفه اقتصادی روبرت کیوساکی از دوران نوجوانی او شکل گرفت. بزرگ شدن در کنار ۲ پدر یکی ثروتمند و دیگری فقیر باعث شد او برای رسیدن به ۲ هدف متفاوت تربیت شود. پدر تحصیل کرده او (پدر واقعی اش) می خواست او به مدرسه برود و کار شرکتی راحتی را انتخاب کند اما پدر ثروتمندش (بهترین دوست پدر واقعی اش) به او می گفت کمپانی شخصی تاسیس کند. هر ۲ مرد در کارشان موفق بودند و درآمد قابل توجهی داشتند. با به وجود آمدن تغییرات اقتصادی، خانواده او هم دچار تحولاتی شد. یکی از پدران او به یکی از ثروتمندترین افراد هاوایی تبدیل شد و میلیون ها دلار برای خانواده اش به جا گذاشت و از دیگری تنها چک های برگشتی اش ماند. هر ۲ برای تحصیلات ارزش قایل بودند اما نگاهشان متفاوت بود و دید متفاوتی نیز به پول داشتند. یکی از آنها پول را زمینه همه بدی ها می دانست و دیگری، بی پولی را. به عنوان یک پسر جوان، داشتن ۲ پدر متفاوت به او آموخت که باید مواظب آموخته هایش چیزهایی که از آن ۲ نفر می شود، باشد. او در ۹ سالگی تصمیم گرفت به حرف ها و آموزه های پدر پولدارش درباره پول گوش دهد و به همین دلیل تحصیلات در زمینه مالی را شروع کرد.
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
.
اموال تان شما را ثروتمند نمی کنند

روبرت کیوساکی خوب می داند که موفقیت اش تا حد زیادی ناشی از حرکت در مقابل رسوم قدیمی است. او می گوید: «وقتی کتاب «پدر پولدار، پدر فقیر» را نوشتم، به همه گفتم که خانه شما ثروت شما نیست. خیلی ها به خاطر این گفته ام از من انتقاد کردند ولی اگر با دقت به موضوع نگاه کنید، می بینید که امروزه خیلی از خانواده ها با بحران در گرو بودن خانه هایشان مواجه هستند. آنها خانه هایشان را از دست می دهند چرا که نمی توانند از عهده پرداخت وام هایشان برآیند. آنها افرادی هستند که به خاطر نداشتن سواد و هوش اقتصادی نمی توانند تصمیمات درست مالی بگیرند.» روبرت، هوش اقتصادی را این طور تعریف می کند: «اگر پولتان را در حساب سپرده تان بگذارید، بانک هر ماه ۳ درصد به شما سود می دهد ولی اگر مساله تورم را در نظر بگیریم که رشد آن حداقل ۳ درصد است سود اقتصادی شما صفر می شود. شما می توانید پولتان را از هر راهی از دست بدهید.» روبرت در سال های جوانی اش روی طلا سرمایه گذاری کرد و درس های باارزش زیادی از آن آموخت، هر چند نتوانست از آن راه پولی را به دست آورد. او فهمید دارایی ها مثل املاک، سهام، تجارت و پول نمی توانند آدم را ثروتمند کنند؛ بلکه این اطلاعات، دانش، الهامات و چگونگی اوضاع است که به عنوان هوش اقتصادی می تواند برای فرد ثروت به همراه بیاورد.
روبرت می گوید: «اولین کاری که هر فرد برای افزایش دارایی هایش می تواند انجام دهد، اشتغال به یک کار پاره وقت است؛ یک تجارت خانگی کوچک مانند کمپانی های اینترنتی یا بازاریابی. پس کلید یک فعالیت مفید، شروع یک تجارت کوچک و یادگیری تمام مسایل در مورد آن است.» او می گوید خیلی از افراد هوش اقتصادی برای بالا بردن دارایی هایشان دارند ولی یکی از عواملی که باعث می شود نتوانند پیشرفت کنند، این است که نمی توانند درک کنند که پول، آنها را ثروتمند نمی کند؛ بلکه روند انجام کار، آنها را به ثروت می رساند و در مورد خیلی از افراد دیگر هم که به ثروت نمی رسند، علتش این است که ترجیح می دهند حقوقی ثابت و مداوم داشته باشند تا اینکه عملیات اقتصادی را یاد بگیرند و هوش اقتصادی شان را پرورش دهند و ثروتمند شوند. آنها همیشه به خاطر ترسی که از فقیر شدن دارند، عقب می مانند: «من در کتاب دومم، «خرج و برج»، در مورد ۴ دسته از مردم در دنیای تجارت صحبت کرده ام. در این کتابم افرادی را نشانه گرفته ام که آماده هستند تا زندگی شان را عوض کنند؛ تغییری بسیار عظیم تر از عوض کردن شغل، یعنی کسانی که آماده به دست آوردن ثروت برای خودشان هستند.»
ذهن از تغییر می ترسد. ذهن نمی تواند در لحظه حال زندگی کند. ذهن به محض اینکه احساس خطر کند ، آماده باش اعلام می کند. ذهن را تهدید نکنید. فقط یک شنونده فعال باشید. بدون قضاوت فقط بشنوید. به خصوص در بخش "هوش اقتصادی" چیزهای زیادی خواهید شنید که با "باور"های شما هماهنگی ندارند. اینها را فقط بشنوید و مدتی با خودتان زمزمه کنید. ما بر اساس باورهایمان عمل می کنیم.
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: Shahabpk ، hamid32 ، shahin_1359 ، moqadam ، Elahvision ، rouham ، msar ، پارسا یی ، sweety.alireza
.
مقدمه

ما دوران گذشته را پشت سر گذاشته ايم و به زمانه اي رسيده ايم كه علم و ثروت در يك راستا قرار گرفته اند. علم و ثروت بحث امروز است.
تا ٣٠٠ سال پيش، داشتن زمین و ملک منبع ثروت بود. زمين داران ثروتمند به حساب مي آمدند، پس از آن دوران صنعتي فرا رسيد و صاحبان صنايع به ثروت رسيدند. ما امروز دوران دانش و اطلاعات است. کساني كه به اطلاعات تازه و روز دسترسي داشته باشند ثروتمندند.
روش هاي آموزشي مدارس براي عصر حاضر مناسب و كافي نیستند زیرا “مدرسه ها كارمندپرورند و نه كارآفرين پرور”
آموزش هايي كه براي دوران سازمان هاي بزرگ و بوروكراتيك مناسب بود، ديگر جوابگوي نيازهاي سازمان هاي پيچيده، شبكه اي و مبتني بر دانش امروز نيست. درواقع فرزندان ما را براي دنيايي تربيت مي كنند كه ديگر وجود ندارد. به جوانان امروز توصيه مي شود كه كارآفرين باشند. براي كارآفريني بايد سخت كوش، خوش بين و ريسك پذير بود و بايد هوشمندي مالي داشت. هوشمندي مالي نيز از چهار عامل آشنايي با حسابداري، روش هاي سرمايه گذاري، بازاريابي و آگاهي از قوانين، حاصل مي شود.
و بالاخره پيام اصلي اين است: براي پول كار نكنيد، بگذاريد پول برايتان كار كند.
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: Shahabpk ، hamid32 ، puryapurya ، shahin_1359 ، moqadam ، rouham ، msar ، پارسا یی ، sweety.alireza ، Pedraaam
.
بابای پولدار / بابای فقیر

من دو بابا داشتم، يكي دارا و ديگري ندار. يكي بسيار درس خوانده و زيرك بود، مدرك دكترا داشت. باباي ديگر هرگز نتوانسته بود كلاس هشتم را هم به پايان برساند. هردو مرد سختكوش و در كار و زندگي خود پيروز بودند.
درآمد هر دو نفر رضايت بخش بود، ولي يكي از آنان در زمينه هايي پيوسته مشكل داشت. باباي ديگر از ثروتمندترين مردان ايالت هاوايي شد و تأ ثيرگذار بودند. هر دو به من اندرزهايي دادند، ولي ‎(charismatic)‎ هر دو مرد با اراده، فره مند اندرزهاي آنان متفاوت بود. هر دو مرد به درس خواندن سخت عقيده داشتند ولي موضو ع هاي يكساني را توصيه نميكردند.
اگر من يك بابا داشتم ناچار بودم تا اندرزهاي او را بپذيرم يا رد كنم. با داشتن دو بابا اين فرصت را يافتم تا ديدگا ه هاي آنان را با هم بسنجم، ديدگاه يك مرد دارا و يك مرد ندار.
مشكل من در نوجواني اين بود كه مرد دارا هنوز به ثروت نرسيده بود و مرد نادار هم تنگدست نشده بود. هر دو مرد تازه پا به راه نهاده و با درآمد و خانواده خود سرگرم بودند. ولي ديدگاه آنان درباره پول متفاوت بود. براي مثال : از ديد يك بابا “عشق به پول سرچشمه همه بدي ها” و از ديد ديگري : “بي پولي ريشه همه بدي ها”
دوگانگي در ديدگاه آنان، به ويژه هنگامي كه پاي پول به ميان مي آمد، آن چنان چشمگير بود كه مرا سخت كنجكاو و جستجوگر بارآورد.
يكي از دلايلي كه دارايان همواره داراتر و ناداران نادارتر مي شوند، اين است كه موضوع كاربرد پول را در خانه (نه در مدرسه ) ياد مي گيرند. بسياري از ما از پدران و مادران خود درباره كاركرد پول چيز مي آموزيم، بنابراين يك پدر و مادر نادار از پول چه مي دانند كه به فرزند خود بياموزند؟
آنان به سادگي اندرز مي دهند كه: “خوب درس بخوان و نمره هاي خوب بگير” در مدرسه از پول چيزي به ما نمي آموزند.
از آنجايي كه من دو پدر اثرگذار داشته ام، از هر دو چيز آموخته ام. براي مثال يكي از باباهايم عادت داشت بگويد : “ از عهده من برنمي آيد.” ديگري از به كار بردن اين واژه پرهيز مي كرد و به جاي آن مي گفت: “چگونه مي توانم از عهده اين كار برآيم؟ ” عبارت نخست حالت خبري و عبارت دوم جنبه پرسشي دارد. “ از عهد ه من بر نمي آيد” مغز را از كار مي اندازد و “چگونه مي توانم از عهده آن برآيم؟” مغز را به حركت و جستجو وا مي دارد.
از ديد باباي دوم عبارت “ از عهده من بر نمي آيد” نشانه تنبلي مغزي و فكري است. او به ورزيده ساختن مغز (اين نيرومندترين رايانه جهان) عقيده داشت. هر قدر مغز شما نيرومندتر شود، داراتر مي شويد.
يكي از باباها توصيه مي كرد: “خوب درس بخوان تا در شركت ارزشمندي استخدام شوي.” توصيه ديگري چنين بود: “خوب درس بخوان تا بتواني شركت ارزشمندي براي خريدن پيدا كني”
يكي از باباها مي گفت: “دليل اينكه ثروتمند نشده ام شما بچه ها هستيد.” ديگري مي گفت: “دليل اينكه بايد ثروتمند شوم شما بچه ها هستيد.”
يكي مي گفت: “پول را بايد محتاطانه و بي خطر هزينه كرد.” ديگري مي گفت: “مديريتِ خطر كردن را بياموزيد.”
يكي عقيده داشت : “خانه ما بزرگ ترين دارايي خانواده است.” به عقيده ديگري : “خانه بزرگ ترينبدهكاري است و هر كس بيشترين درآمدش را در خريد خانه سرمايه گذاري كند، دچار دردسر مي شود.
هر دو بابا صورتحساب هايشان را به هنگام مي پرداختند، ولي يكي در نخستين فرصت و ديگري در آخرين فرصت.
به عنوان يك نوجوان، آگاهانه تصميم گرفتم تا پيوسته متوجه برگزيدن انديشه ها باشم، اندرز كدام را آويزه گوش كنم. باباي دارا يا باباي ندار؟ هرچند كه دو مرد سخت بر لزوم آموزش و يادگيري تأكيد داشتند، اما ديدگاهشان در اينكه چه بايد آموخت متفاوت بود.
يكي از من مي خواست تا خوب درس بخوانم، به درجات تحصيلي بالا برسم و براي پول درآوردن كار كنم، وكيل، حسابدار يا كارشناس ارشد مديريت بازرگاني شوم. ديگري مرا تشويق مي كرد تا براي ثروتمندشدن درس بخوانم، دريابم كه پول چگونه كار مي كند و چگونه مي توانم آن را به خدمت خود بگيرم. وي پيوسته مي گفت: “من براي پول كار نمي كنم، پول براي من كار مي كند!”
از ٩ سالگي تصميم گرفتم تا در زمينه پول از باباي دارايم پيروي كنم و چيز بياموزم. گوش دادن به باباي ندارم را كنار گذاشتم هرچند كه داراي مدرك عالي دانشگاهي بود. همين كه تصميم گرفتم تا گوش جان به كه بسپارم، آموزشم در زمينه كاركرد پول آغاز شد. باباي دارا به مدت ٣٠ سال به من درس داد تا ٣٩ ساله شدم. هنگامي كه دريافت آنچه را كه خواسته به کله من فرو كند، به خوبي فهميده و يادگرفته ام، از تلاش باز ايستاد. پول گوشه اي از قدرت است، از آن قدرتمندتر، آموزش مسائل مالي است. پول مي آيد و مي رود، ولي
اگر چگونگي كاركرد پول را بياموزيد، بر آن چيره مي شويد و به ثروتمند شدن مي پردازيد.
چون من از ٩ سالگي به يادگيري پرداختم، درس هاي باباي دارايم ساده بودند. مهم ترين آنها شش درس بود كه در طول ٣٠ سال تكرار مي شدند. اين كتاب درباره آن شش درس است، با همان سادگي كه باباي ثروتمندم به من آموخت. اينها نشانه هاي راهنما هستند، نشانه هايي كه به شما و فرزندان تان كمك مي كنند تا بر ثروت خود بيفزاييد، هرچند كه فضاي جهاني نامطمئن و ناپايدار باشد:
درس ١- ثروتمندان براي به دست آوردن پول كار نمي كنند.
درس ٢- چرا آموختن دانش مالي ضروري است؟
درس ٣- مواظب كسب وكار خود باشيد.
درس ٤- تاريخ ماليات ها و قدرت شركت هاي بزرگ
درس ٥- ثروتمندان پول شان را سرمايه گذاري مي كنند؟
درس ٦- براي يادگيري كار كنيد نه پول درآوردن.
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: Shahabpk ، HERMES7 ، hamid32 ، shahin_1359 ، moqadam ، rouham ، msar ، پارسا یی ، sweety.alireza ، Pedraaam
.
ثروتمندان براي پول كار نمي كنند

بابا ميتواني به من بگويي چگونه مي توان ثروتمند شد؟
بابام روزنامه عصر را كنار گذاشت و پرسيد: پسرم چرا مي خواهي ثروتمند شوي؟
گفتم امروز مامان جيمي را در حال رانندگي با كاديلاك تازه شان ديدم. آخر هفته هم به ويلاي كنار درياي خود مي روند، سه تا از دوست ها را با خود مي برند ولي من و مايك دعوت نشده ايم. گفتند شما بچه هاي ندار هستيد و با ما جور در نمي آييد.
بابام با ناباوري پرسيد: واقعاً چنين گفتند؟ با آهي غمگين گفتم: بله همين طور است. بابام در سكوت سري تكان داد، عينك اش را از روي بيني بالا زد و به خواندن روزنامه ادامه داد. منهم چنان منتظر پاسخ ماندم. بابام عاقبت روزنامه را زمين گذاشت. به آرامي آغاز سخن كرد : خوب پسرم، اگر مي خواهي ثروتمند شوي، بايد پول درآوردن را بياموزي. پرسيدم: چگونه مي توانم پول دربياورم؟ با لبخند پاسخ داد : كله ات را به كار بينداز! معناي سخن اش به سادگي اين بود كه پاسخ درستي برايت ندارم، بيشتر مزاحم من نشو! صبح روز بعد آنچه را بابايم گفته بود با بهترين دوستم، مايك در ميان نهادم. مادر و پدر من نيازهاي ابتدايي همچون خوراك، پوشاك و سرپناه را فراهم آورده بودند. آنها عادت داشتند كه بگويند : اگر چيزديگري مي خواهيد، براي به دست آوردنش كار كنيد. مايك پرسيد: خوب براي پول درآوردن چكار كنيم؟ گفتم نميدانم، ولي از تو مي خواهم با من شريك شوي. مايك پذيرفت و در يكي از بعدازظهرها آن پرتو نوري كه در انتظارش بوديم تابيدن گرفت. مطلب را مايك در يكي از كتاب هاي علمي خوانده بود. من و مايك به خانه تك تك همسايه هاي منطقه مراجعه كرده و خواهش مي كرديم تا لوله هاي خميردندان خود را براي ما نگهدارند.
نگراني مادرم رو به فزوني نهاد. در كنار ماشين لباسشوييِ او گوشه اي را به عنوان انبار مواد خام خود برگزيده بوديم. يك روز مادرم با لحني جدي پرسيد : پسرها چه كار مي كنيد؟ با اين آشغال ها كاري بكنيد يا همه را بيرون مي ريزم. توضيح داديم كه به زودي توليد خود را آغاز خواهيم كرد. منتظر چندين همسايه ديگر هستيم كه خميردندان هايشان را مصرف كنند و لوله هاي خالي آنها را نيز گردآوري كنيم! مادر يك هفته ديگر به ما مهلت داد. تاريخ توليد را جلو انداختيم. پدرم يك روز با يكي از دوستان اش به خانه آمد و ديد كه دو كودك ٩ ساله در محل پاركينگ خط توليد خود را با تمام سرعت به راه انداخته اند. گرده پودر سفيدي همه جا بود. روي ميزي دراز، پاكت هاي كوچك شير كه در مدرسه مصرف مي شوند و منقل بزرگ خانواده ويژه كباب كردن پر از زغال و آتش سرخ با گرماي زياد قرار داشت. پدرم با احتياط پيش آمد. او و دوست اش كه نزديك تر شدند ديدند كه داخل ديگ فولادي روي آتش پر از لوله هاي خالي خميردندان است كه ذوب مي شوند. در آن روزگار لوله هاي پلاستيكي خميردندان هنوز به بازار نيامده بود. ما لوله ها را در ديگ فولادي مي ريختيم و گرما مي داديم تا ذوب شود. سپس ديگ را با احتياط از روي آتش برداشته و فلز آب شده را از سورا خ هاي كوچكي كه در بالاي پاكت شير درست كرده بوديم، به درون آن مي ريختيم. ديواره هاي پاكت شير را با خمير گچ پوشانده بوديم. پودر سفيد پخش شده در پيرامون، از همان گچي بود كه به ديواره ها ماليده بوديم. به خاطر شتابي كه در كار داشتم پاي من به كيسه گچ خورده و با ريختن آن بر زمين، به نظر مي رسيد كه كولاك برف بر كارگاه وزيده است. پاكت هاي شير لايه بيروني قالب هاي گچي ما بودند. دست آخر كار تمام شد و ديگ را پايين گذاشتيم.
پدرم محتاطانه پرسيد: پسرها چه كار مي كنيد؟ گفتم همان كاري را ميكنيم كه شما گفتيد، مي خواهيم ثروتمند شويم. مايك هم خنديد و گفت شريكيم. بابا پرسيد: خوب توي قالب گچي چي داريد؟ گفتم تماشا كن.
پدرم با هيجان گفت : اوه خداي من ! داريد نيكل گدازي مي كنيد. پدر از ما خواست تا همه چيز را كنار بگذاريم و به او گوش دهيم. با لبخند و به آرامي كوشيد تا معناي جعل كردن را برايمان توضيح دهد. مايك با صداي لرزان پرسيد: منظورتان اين است كه كاري غيرقانوني كرده ايم؟ بابا با نرمي گفت : بله، با اين وصف شما يك انديشه بكر و كاري بي سابقه را به تماشا گذاشته ايد. به راستي من به شما افتخار مي كنم.
مايك و من نوميدانه بيست دقيقه اي را در سكوت نشستیم. كسب و كار ما در روز بازگشايي به هوا رفته بود. به مايك گفتم گمان مي كنم جيمي و دوستان اش راست مي گويند، ما آد م هاي ناداري هستيم.
پدرم برگشت و گفت : پسرها، شما تنها هنگامي نادار هستيد كه از كوشش بازايستيد. نكته مهم اين است كه شما حركتي كرده ايد. شما كاري انجام داده ايد. من به هردوي شما افتخار مي كنم. ادامه بدهيد و تسليم نشويد. پرسيدم بابا پس چرا شما ثروتمند نيستيد؟ گفت: چون من آموزگاري را برگزيده ام. به راستي كه آموزگاران به ثروتمند شدن نمي انديشند، تنها درس دادن را دوست دارند. اگر مي خواهيد درس ثروتمند شدن را بياموزيد، نزد باباي مايك برويد. مايك با چهره اي درهم كشيده گفت: پدر من؟
پدرم با لبخند تكرار كرد آري پدرتو. كارشناس بانكي من و پدرت يك نفر است. او از بابايت سخت تعريف مي كند. چندين بار به من گفته است كه پدر تو در زمينه پول ساختن نابغه است. با شنيدن اين سخنان من و مايك خوشحال شديم و با پدرش ديدار كرديم. او گفت پسرها آماده ايد؟ ما با تكان دادن سر پاسخ داديم. بسيار خوب، به شما درس خواهم داد ولي نه به روش مدرسه اي. شما بايد كار كنيد من هم درستان ميدهم. اگر نكرديد از درس هم خبري نخواهد بود. گفتم: مي توانم چيزي بپرسم؟
نه، بپذيريد يا رها كنيد. اگر نتوانيد ذهن خود را تصميم گيرنده بارآوريد، هيچ گاه پولساز نخواهيد شد. فرصت هايي مي آيند و مي روند. اينكه بدانيد كي و چگونه بايد با شتاب تصميم گرفت، مهارت مهمي است. فرصتي كه خواسته ايد اينك در اختيار شماست تا ده ثانيه ديگر يا درس آغاز مي شود يا قرارمان به هم مي خورد. من و مايك پذيرفتيم. باباي مايك گفت به فروشگاه من مي رويد و برايم كار مي كنيد. ساعتي ١٠ سنت به
شما مي دهم و هر شنبه سه ساعت كار خواهيد كرد. من گفتم ولي شنبه ها بازي بيسبال دارم. باباي مايك با خشونت گفت: مي پذيريد يا رها مي كنيد؟ پاسخ دادم مي پذيرم، و كار كردن و آموختن را جانشين بازي بيسبال نمودم.
٣ هفته پياپي در فروشگاه كار كردم. در ساعت ١٢ كارم تمام مي شد و مسئول فروشگاه ٣ سكه ١٠ سنتي كف دستم مي گذاشت كه حتي در آن ميانه دهه ١٩٥٠ براي كودكي ٩ ساله پولي هيجان آور نبود. با فرارسيدن هفته چهارم من آماده ترك كار شده بودم چون مي ديدم كه برده ساعتي ١٠ سنت شده ام. از اين گذشته پس از نخستين ديدار ديگر باباي مايك را نمي ديدم. هنگام ناهار به مايك گفتم من اين كار را ول ميكنم. مايك به خنده افتاد. با خشم و ناراحتي پرسيدم: چرا ميخندي؟
بابام گفت كه چنين خواهد شد. سفارش كرد كه هرگاه آماده ترك كار شدي، به سراغش برويم. حاضر و آماده روبه رو شدن با او بودم. حتي باباي واقعي ام هم از او خشمگين بود. پدر راستينم ، آنكه “باباي نادار ” مي نامم، عقيده داشت كه “باباي دارا” از قانون حمايت از كودكان سرپيچي كرده است و بايد تحت پيگرد قرار گيرد.
به ملاقات پدر مايك رفتم، پس از يك ساعت معطلي، مرا به اتاق خود فراخواند و گفت : شنيده ام كه خواهان اضافه دستمزد هستي وگرنه كارت را ترك خواهي كرد. با بغض گفتم شما شرط را رعايت نكرديد. شق و راست در صندلي گردان اش نشست و گفت : بد نيست، در كمتر از يك ماه صدايت به بلندي ديگر كاركنان گله مندم رسيده است. از موضوع سر درنياورده بودم. گفتم چي؟ شما قول خود را شكسته ايد. به من چيزي ياد نداديد، حالا مي خواهيد مرا تنبيه هم بكنيد؟ اين بي رحمانه است. به راستي بي رحمانه. باباي دارايم با آرامي گفت: ولي من دارم به تو درس ميدهم. با خشم گفتم، به من چه ياد داده ايد؟ هيچ. باباي دارا گفت: اوه اكنون صدايت درست مانند بيشتر كساني شده كه براي من كار مي كنند. كساني كه يا اخراج كرده ام، يا خودشان مرا ترك كرده اند. با دليري دور از انتظار براي يك پسربچه پرسيدم : چه داري بگويي، شما قول خود را نگه نداشتيد. به من هيچ ياد نداديد.
باباي دارا با آرامي پرسيد: چگونه مي داني كه هيچ ياد نداده ام؟ گفتم: هرگز با من سخني نگفتيد. من برايت كار كردم و شما هيچ يادم نداديد.
باباي دارا پرسيد: آيا درس دادن تنها از راه گفتگو و سخنراني شدني است؟ پاسخ دادم: خوب، آره. لبخندزنان گفت : اين روشي است كه در مدرسه ها ياد مي دهند. زندگي اينگونه درس نمي دهد. زندگي سخن نمي گويد. شما را به اين سو و آن سو مي فشارد. با هر فشاري مي گويد بيدار شو، چيزي هست كه بايد بياموزي. اگر از آن دسته آدم هايي باشي كه هر بار زندگي روي خشن خود را نشان دهد، تسليم مي شوي، چنين آدم هايي همواره حاشيه امن را برمي گزينند، آهسته مي آيند و آهسته مي روند. پس انداز مي كنند براي روز مبادايي كه هرگز نخواهد آمد. پرسيدم: شما هم دانسته با من خشن رفتار كرديد؟ باباي دارا گفت: برخي چنين گمان مي كنند، ولي من تنها خواستم اندكي مزه زندگي را به تو بچشانم. پرسيدم: كدام مزه زندگي؟
گفت: شما پسرها نخستين كساني هستيد كه از من خواسته اند تا در زمينه پول ساختن درس شان بدهم. بيش از ١٥٠ نفر برايم كار مي كنند ولي حتي يك نفرشان از من نپرسيده است كه از پول چه مي دانم. از من شغل و چك پرداختي را مي طلبند ولي هرگز نخواسته اند كه درباره پول چيزي بياموزند. همين است كه بهترين سال هاي زندگي خود را در كسب پول صرف مي كنند بدون آنكه به درستي آن را بشناسند. از اين رو هنگامي كه مايك به من گفت شما مي خواهيد چگونگي پول درآوردن را بياموزيد، خواستم زندگي اندكي خشونت خود را به شما نشان دهد تا آماده يادگيري شويد. به اين دليل بود كه مزدتان را ساعتي 10سنت پرداختم. پرسيدم درسي كه از ساعتي ١٠ سنت كار كردن گرفته ايم چه بود؟ اينكه شما آدم بي مقداري هستيد و كاركنان را استثمار مي كنيد؟ باباي دارا از ته دل به خنده افتاد. هنگامي كه خنده اش تمام شد، چنين گفت: تو بهتر است ديدگاهت را درباره من عوض كني، از سرزنش من و تصور اينكه مسئله سازم دست بردار. اگر گمان مي كني كه من مشكل آفرينم، تغييرم بده، ولي چنانچه مشكل از خودت است، به اصلاح خود بپرداز. چيزي تازه بياموز و خردمندتر شو. بسياري از مردم خواهان دگرگون سازي سراسر جهان هستند، غير از خودشان. بگذار چيزي به تو بگويم. تغيير خود از تغيير همه مردم بسي آسان تر است. گفتم: مطلب را نمي فهمم. باباي دارا با بي صبري گفت: به جاي خودت، مرا سرزنش نكن. ولي شما بوديد كه ساعتي ١٠ سنت به من پرداختيد. باباي دارا با لبخند پرسيد خوب چه چيزي آموختي؟ با اندكي اخم گفتم: اينكه شما آدم بي مقداري هستيد. ببين گمان مي كني كه مشكل ازمن است؟ بله همين طور است. خوب همين رفتار را ادامه بده و چيزي نخواهي آموخت. اگر اين رفتار را ادامه دهي، چه راهي برايت باقي مي ماند؟ خوب چنانچه دستمزدم را اضافه نكني، به من احترام نگذاري و درس ندهي كار را ترك مي كنم. باباي دارا گفت : خوب همين كار را بكن. همان گونه كه بسياري از ديگران مي كنند. آنان به دنبال كاري ديگر مي روند، فرصتي بهتر و پرداخت بيشتر. گمان مي كنند كه شغل تازه و دستمزد بالاتر مشكل شان را حل ميكند. در بسياري موارد چنين نيست. پرسيدم پس چه چيزي مسئله را حل مي كند؟ پذيرش ساعتي ١٠ سنت؟ باباي دارا با خنده گفت : اين كاري است كه گروهي مي كنند. چك دستمزد خود را مي گيرند و مي دانند كه خانواده شان در فشار مالي دست و پا مي زند. در انتظار افزايش دستمزد مي مانند و گمان مي كنند كه پول بيشتر مشكل آنان را برطرف مي كند. برخي هم شغل دومي ميگيرند و يك دريافت مختصر ديگر. چشم بر كف اتاق دوخته رفته رفته پيام آموزشي باباي دارا را دريافت مي كردم. مي توانستم احساس كنم كه مزه زندگي همين است. از او پرسيدم: پس چه چيزي مسئله را حل مي كند؟ در حالي كه به نرمي بر سرم ضربه ميزد گفت: اين، چيزي كه ميان دو گوش تو جا دارد. اينجا بود كه باباي دارا تفاوت خود را با كاركنان اش و باباي نادارم، به نمايش گذاشت. (چيزي كه دست آخر او را يكي از بزرگ ترين ثروتمندان هاوايي کرد، در حالي كه باباي بسيار درس خوانده و نادارم همچنان با دشواري هاي مالي درگير بود.) تفاوت خيلي ساده است. باباي دارا پيوسته اين ديدگاه ساده را تكرار مي كرد (چيزي كه من آن را درس شماره ١٠ مي نامم). ناداران و طبقه مياني براي پول كار مي كنند، ثروتمندان ترتيبي مي دهند تا پول برايشان كار كند. باباي بسيار درس خوانده توصيه مي كرد “سخت درس بخوانم، نمره هاي خوب بگيرم تا بتوانم در يك شركت بزرگ شغلي مطمئن و تضمين شده با مزاياي عالي به دست آورم. باباي دارا از من مي خواست تا رمز كاركرد پول را بياموزم و آن را به خدمت بگيرم. اين گونه درس ها را با راهنمايي او در خلال زندگي (نه كلاس درس) ياد گرفتم. ثروتمندان براي پول كار نمي كنند.
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: HERMES7 ، Shahabpk ، hamid32 ، shahin_1359 ، moqadam ، rouham ، msar ، پارسا یی ، sweety.alireza ، Pedraaam
.
دوري گزيدن از يكي از بزر گترين دام هاي زندگي

باباي دارا مي گفت بسياري از مردم را مي توان با يك بها خريد. هركدام از آنان بهايي دارند كه برخاسته از ميزان ترس و آزشان است. نخست، ترس از بي پول شدن آنان را به سخت كوشي برمي انگيزد و هنگامي كه چك دستمزد خود را گرفتند، آزمندي يا آرزوها سر برمي دارد و به فكر چيزهاي دلپذيري مي افتند كه پول مي تواند بخرد. بدين گونه است كه الگوي زندگي شكل مي گيرد. پرسيدم چه الگويي؟ گفت: الگوي از خواب برخاستن، رفتن به سر كار، پرداختن صورتحساب ها و خوابیدن شبانه.... مجدداً برخاستن، به سر كار رفتن، پرداخت صورتحساب ها و … از آن پس، زندگي را تنها او احساس هدايت مي كند: ترس و آز. به آنان پول بيشتر بدهيد، به هزينه كردن ها مي افزايند. باباي دارا گفت در نهايت همه ما مستخدم هستيم. تنها در سطح هاي متفاوتي كار مي كنيم. من از شما مي خواهم كه از آن دام بپرهيزيد. دامي كه آفريده احساس ترس و آرزوي ماست. اينها را به سود (نه زيان خود) به كار بگيريد. اين است آنچه مي خواهم به شما بياموزم. اگر در سايه احساسات به بالاترين درآمد هم برسيد همچنان برده هستيد. برده اي با دستمزد بالا. پرسيدم چگونه ميتوانيم از اين دام بگريزيم؟
دليل اصلي ناداري يا رويارويي با مشكلات مالي، ترس و ناداني است نه اقتصاد، دولت، يا ثروتمندان.
ترس دروني و ناداني انسان را در دام اسير مي كند. پس شما درس بخوانيد و دانشگاه را هم تمام كنيد. من هم يادتان مي دهم كه چگونه بيرون از دام بمانيد. باباي دارا توضيح داد كه زندگي انسان كوشش و دست و پا زدني است ميان ناداني و آگاهي گسترده. هنگامي كه انسان از جستجوي اطلاعات و دانش خودشناسي بازايستد، به ناداني ميدان داده است. لحظه به لحظه با اين كوشش درگيريم كه بياموزيم تا چشم دل را باز كنيم يا ببنديم.

ديدن آنچه ديگران نمي بينند
باباي دارا مي گفت: به كار ادامه دهيد، هرچه زودتر از انديشه نياز به چك و دستمزد رها شويد، زندگي بزرگسالي شما آسان تر خواهد شد. مغز خود را به كار بيندازيد و بي مزد كار كنيد. روزي خواهد رسيد كه راهي پيدا كنيد با درآمدي بسي بيشتر از آنچه من بتوانم به شما بدهم. چيزهايي خواهيد ديد كه ديگران نمي بينند. فرصت هايي كه درست پيش چشم تان است. بسياري از مردم هرگز اين فرصت ها را نمي بينند، زيرا تنها به دنبال پول و ايمني هستند، پس به همين ها مي رسند. هرگاه كه يك فرصت را شناختيد، در سراسر زندگي آن را خواهيد شناخت. اين ر ا بياموزيد و خود را از بزرگ ترين دام زندگي رها كنيد، ديگر هرگز به اين دام نخواهيد افتاد.
* * *

اين نكته ها باعث شد ما يك مشاركت ديگري به راه اندازيم. مامان ما زيرزميني داشت كه بدون استفاده مانده بود. آنجا را تميز كرديم و صدها كتاب نقاشي خنده آور، كه تاريخ آن گذشته و نيمه جلد هركدام را قبلاً پاره كرده بودند و ظاهرًا ارزشي نداشت، گردآوري كرديم. كتابخانه اي برپا كرديم و خواهر كوچك تر مايك را كه عاشق مطالعه بود به كتابداري گماشتيم. كتابخانه از ساعت ‎14:30‎ تا ‎16:30‎ باز بود و از هر شخصی ١٠ سنت ورودي مي گرفت. رفته رفته همه بچه هاي منطقه مشتري كتابخانه ما شدند. براي آنان دادوستد خوبي بود. در فاصله دو ساعت پس از مدرسه، مي توانستند پنج شش كتاب خنده دار بخوانند و تنها ١٠ سنت بپردازند، در حالي كه اگر مي خواستند كتاب ها را بخرند، مي بايست در برابر هر جلد ١٠ سنت بدهند. خواهر مايك كار ثبت نام روزانه مشتريان، مقدار پولي كه داده بودند و مواظبت از كتاب ها را به خوبي انجام مي داد. ميانگين درآمد مايك و من هفته اي ٩.5 دلار بود. نفري يك دلار به كتابدار مي داديم و اجازه داشت كه هرچه مي خواهد كتاب بخواند. كوشش كرديم كه شعبه ديگري هم برپا كنيم ولي هيچگاه كسي به امانتداري و سختكوشي خواهر مايك نيافتيم. از آن زمان دريافتيم كه پيداكردن كارمند شايسته چقدر دشوار است.
باباي دارا خيلي خوشحال بود. اينك چيزهاي ديگري داشت كه به ما بياموزد. او از اينكه ما درس نخست را خوب آموخته بوديم بسيار خشنود بود. با دستمزد نگرفتن ناچار شديم تا مغز خود را در پي يافتن فرصتي براي پول ساختن به كار اندازيم. با به راه انداختن كتابخانه، امور مالي را در دست و مهار خود داشتيم و به كارفرمايي متكي نبوديم. جالب ترين بخش آن بود كه كـسب وكارمان پول درمي آورد، حتي هنگامي كه خودمان حضور داشتيم، پول برايمان كار مي كرد. باباي دارا به جاي مزد دادن، آنهمه پول به ما رساند.
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: HERMES7 ، Shahabpk ، hamid32 ، shahin_1359 ، moqadam ، rouham ، msar ، پارسا یی ، sweety.alireza ، Pedraaam
.
چرا هوش اقتصادی ضروري است؟

بهترين دوستم، مايك، در سال ١٩٩٠ امپراتوري پدرش را تحويل گرفت. به راستي كه كارها را بهتر از پدرش انجام مي دهد. او و همسرش ثروتي دارند كه نمي توانيد مقدار آن را تصور كنيد. امپراتوري پدر اكنون در اختيار اوست و مايك در حال پرورش پسرش است تا جاي او را بگيرد، همان گونه كه باباي دارا ما را پرورش داد. در سال ١٩٩٤ هنگامي كه ٤٧ سال داشتم، بازنشسته شدم. همسرم كيم ٣٧ سال داشت. بازنشستگي در اين سن به معناي كار نكردن نيست، سد بستن در برابر دگرگوني هاي بزرگ و پيش بيني نشده است. چه كار بكنيم و چه نكنيم، ثروت ما پيوسته به گونه اي رشد مي كند كه بسيار بيشتر از تورم است. از ديد من اين وضعيت را بايد آزادي ناميد. دارايي هاي ما آ ن چنان زيادند كه به صورت خودكار افزايش مي يابند. مانند درختي است كه مي كاريم. سال ها به آن آب مي دهيم، ولي روزي مي رسد كه ديگر به شما نياز ندارد. ريشه هايش به خوبي در زمين فرو رفته است. درخت ديگر از شما بي نياز مي شود و تنها سايه اي آرام بخش بر سرتان مي افكند.
امروزه ما در شرايطي متغيرتر از دوران گذشته زندگي مي كنيم. به گمانم فراز و نشيب هاي ٢٥ سال آينده دست كم هم تراز با بالا رفتن و پايين آمدن هايي است كه در گذشته وجود داشته اند. من در شگفتم كه چرا بسياري از مردم، سخت بر پول شان توجه و تمركز دارند ولي به پرورش خود نمي پردازند. اگر انسانها انعطاف پذير، با انديشه باز و آگاه رشد کنند، ثروت شان در نتيجه دگرگوني ها پيوسته روبه رشد خواهد بود. ولي اگر پول را حلال مشكلات خود بدانند، به گمانم راهي دشوار را درپيش گرفته اند. هوشمندان مشكلات را از پيش پا برمي دارند و پول مي سازند. پول بدون هوشمندي مالي به زودي از كف مي رود. بسياري از مردم در زندگي خود اين نكته مهم را نمي فهمند كه مقدار پول به دست آمده اهميت ندارد، مقداري كه مي ماند مهم است. بنابراين هنگامي كه از من مي پرسند از كجا آغاز كرده ام، يا چگونه مي توان با شتاب ثروتمند شد، از پاسخم سرخورده مي شوند. به آنان مي گويم : باباي دارايم در كودكي به من گفت اگر مي خواهي ثروتمند شوي، بايد هوش مالي بيندوزي. اين ديدگاه را هر وقت ديدار مي كرديم، چون پتك بر مغزم مي كوبيد.
باباي درس خوانده ام بر خواندن كتاب ها تأكيد داشت و باباي دارا از من مي خواست تا در زمينه مالي خبره شوم. همچنان كه از راه سرمايه گذاري ها، امكان سرمايه گذاري هاي دوباره فراهم مي آيد، دورنماي ثروتمندي نيز آشكار مي گردد. تعريف راستين ثروتمندي را بايد از چشم دارنده ثروت نگريست. ممكن است كه انسان از ديد خودش هيچ گاه بسيار دارا جلوه نكند.

تنها بايد اين نكات مهم را به خاطر داشت:
ثروتمندان “دارايي” مي خرند. اما ندارها تنها هزينه به بار مي آورند.
طبقه مياني جامعه “بدهي هايي” مي خرد كه گمان مي كند “دارايي” است.
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: Shahabpk ، hamid32 ، shahin_1359 ، مير منصور ، moqadam ، rouham ، msar ، پارسا یی ، Pedraaam
.
به فکر كسب و كاری برای خود باشید

در سال ١٩٧٤ از آقاي ري كراك درخواست شد تا براي دانشجويان كارشناسي ارشد مديريت بازرگاني دانشگاه تگزاس سخنراني كند. ري از دانشجويان پرسيد : من در چه كسب و كاري هستم؟ دانشجويان همگي به خنده افتادند و گمان كردند كه ري با آنان شوخي مي كند. كسي پاسخ نداد، و ري پرسش اش را تكرار كرد : تصور مي كنيد كه كسب و كار من چيست؟ دانشجويان دوباره خنديدند، تا اينكه يكي از دليرترين آنان به سخن درآمد و گفت: ري، در جهان چه كسي نمي داند كه شما در كار همبرگر هستيد؟ ري با پوزخند گفت : اين همان پاسخي است كه پيش خود تصور مي كردم خواهيد داد. اندكي درنگ كرد و سپس با شتاب گفت: خانم ها و آقايان، من در كار مستغلات هستم نه همبرگر!
ري زمان زيادي را به توضيح ديدگاه هاي خود پرداخت. در برنامه كار ري مي دانست كه هدف نخستين اش فروش امتياز رستوران است، ولي آنچه كه هيچ گاه به فراموشي نمي سپرد، گزينش محل مناسب رستوران ها بود. خريداران امتياز رستوران، بهاي زمين آن را هم مي پردازند كه به مالكيت “سازمان ري كراك” در مي آيد.

بخش پيشين را با اين مطلب پايان داديم كه بسياري از مردم براي ديگران، نه براي خود كار مي كنند. آنان نخست براي دارنده شركت، پس از آن براي دولت گيرنده ماليات و سپس براي بانك هاي وام دهنده به ايشان كار مي كنند.در دوران كودكي ما رستوران مك دونالد در آن حوالي شعبه نداشت، ولي باباي دارا همان درسي را به من مي داد كه ري كراك در سخنراني خود در دانشگاه تگزاس عنوان نمود: راز شماره ٣ ثروتمند شدن: آن راز اين است “به كسب وكاري براي خودتان بينديشيد”
گرفتاري هاي مالي، اغلب پيامد كاركردن براي ديگران در سراسر زندگي است. بسياري از مردم در پايان روز كاري، چيزي از خود ندارند. براي اينكه در زمينه مالي بي نياز شويد بايد براي خود نيز كسب وكاري به وجود آوريد. دارا بودن كسب وكار ستون دارايي ها را در برابر درآمدها به گردش در مي آورد. همان گونه كه قبلاً گفته شد، قدم اول شناخت تفاوت دارايي از بدهي و خريد دارايي است. ثروتمندان چشم به ستون دارايي ها دارند، در حالي كه ديگران به انتظار صورتحساب درآمد نشسته اند. كاري كه بسياري مي كنند، همين است كه بي خيال از خانه بيرون مي روند و با كارت هاي اعتباري به خريد خودرو يا ديگر كالاهاي تجملي دست مي زنند. ممكن است كه تنها حوصله شان از يك وسيله به سرآمده و خواستار اسباب بازي تازه¬اي باشند. كساني كه با كارتهاي اعتباري و وام بانكي اقلام تفريحي و تجملي مي خرند، اغلب ناچار می شوند تا در زير فشار مالي، آنها را با بهاي اندك باز بفروشند. پس از وقت گذاشتن و انديشيدن در بنيان سرمايه گذاري هاي سنجيده و نيرومندي ستون دارايي هاي راستين، مي توان به بهره برداري از پاداش ساخته و پرداخته آنها آغاز نمود. راهي كه به سوي ثروتمندي پيش مي رود. اين پاداش صرف وقت و دانش مالي كساني است كه كسب وكار خود را به راه انداخته اند.
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: HERMES7 ، Shahabpk ، hamid32 ، shahin_1359 ، rouham ، msar ، پارسا یی ، Pedraaam
.
ماليات و قدرت شركتهاي بزرگ

داستان رابين هود و مردان او را از دوران دبستان به ياد داريم. آموزگار ما اين داستان را از نمونه هاي برجسته قهرماني مي دانست. كسي كه پول و ثروت را از داراها مي ربود و ميان نادارها پخش مي كرد. باباي داراي من رابين هود را نه قهرمان بلكه يك كلاهبردار مي دانست.
من بارها شنيده ام كه مي گويند: چرا ثروتمندان سهم راستين خود را ادا نمي كنند؟ يا : ثروتمندان بايدماليات بيشتري بپردازند تا هزينه نادارها بشود. همين انديشه هاي رابين هودي (گرفتن از ثروتمندان و بخشيدن به نادارها ) است كه مايه بيچارگي طبقه مياني جامعه و تنگدستان شده است. واقعيت اين است كه ثروتمندان به درستي ماليات نمي دهند. طبقه مياني (به ويژه درس خوانده ها) پرداخت عمده ماليات را برگردن دارند.
ناگفته در تاريخ ها اين است كه ماليات در اصل براي ثروتمندان وضع گرديد. آن وقت چنين استدلال مي شد كه ماليات را براي تنبيه ثروتمندان وضع كرده اند.
صدها سال است كه جنگ ميان دارايان و ناداران در جريان است. فريادهاي “ از ثروتمندان بگيريد” پيوسته از گلوي عامه مردم بيرون آمده است. اين مبارزه پيوسته ادامه خواهد يافت، ولي بازندگان مردمي هستند كه ناآگاه اند، آناني كه بامدادان از خواب برمي خيزند، به سخت كار كردن می پردازند و ماليات مي دهند. ايشان اگر به روند بازي ثروتمندان آگاه بودند (و قانون آنها را به كار مي بستند ) كاري مي كردند كه به استقلال مالي برسند.
باباي دارا پيوسته خاطرنشان مي كرد كه بدون قدرت، به گوشه اي رانده خواهي شد. به من اندرز مي داد كه ترسناك ترين فرد را بشناسم. او نه رئيس يا سرپرست، بلكه مأمور ماليات است. اينان چنانچه فرصت بيابند، هرچه بيشتر ماليات مي گيرند.
باباي بسيار درس خوانده ام همواره مرا تشويق مي كرد تا در شركتي بزرگ كار مطمئني دست وپا كنم. از مزاياي پيشرفت در پلكان قدرت شركت ها سخن مي گفت. او نمي دانست كه با تسليم شدن در برابر يك چك حقوق ماهانه، انسان به گاوي شيرده و سربه زير تبديل مي گردد.
هنگامي كه ديدگاه هاي باباي دانشمند را با باباي دارا در ميان مي گذاشتم، تنها به پوزخندي بسنده مي كرد و مي گفت: چرا مالك پلكان نباشي؟
به كار بستن درس هاي برگرفته از باباي دارا مرا از اسير ماندن در دام مسابقه موش دواني رهايي بخشيد. بدون دانش و آگاهي در زمينه مالي و كاركرد پول (كه بهره هوشي مالي مي نامم) به دست آوردن اين فرصت و رسيدن به استقلال مالي شدني نبود.
من اكنون يافته ها و برداشت هايم را در خلال نشست ها و همايش ها در اختيار ديگران مي گذارم، به اين اميد كه برايشان سودمند و مؤثر باشد.
بهره هوشي مالي فرآيند تجربه در چهار حوزه گسترده است:

١. حسابداري: اين آگاهي را من باسوادي مالي مي نامم. مهارتي ارزنده كه براي برپا نمودن امپراتوري خود نياز داريد. هرچه بيشتر پول داشته باشيد، بايد حساب و كتاب اش روشن تر باشد وگرنه كاخ ها فرو مي ريزند. حسابداري به بخش چپ مغز و جزييات مربوط است. به ياري اين مهارت، از توانمندي ها و كاستي هاي هر كسب وكار آگاه مي شويد.

٢. سرمايه گذاري: من نامش را دانش واداشتن پول به پول درآوردن گذاشته ام که با بخش راست مغز يا بخش آفريننده آن پيوند دارد.

٣. شناختن بازارها : دانش شناخت عرضه و تقاضا. شناخت جنبه هاي “فني” بازار (آنچه بر اثر كاركرد احساسات شكل مي گيرند، مانند فروش اسباب بازي ها در آغاز سال نو) ديگر عوامل كارا در بازار، جنبه هاي “بنيادين” آن (چگونگي سرمايه گذاري به روش اقتصادی) است. آيا سرمايه گذاري در وضعيت كنوني بازار درست است يا نادرست؟

٤. قانون: تصور كنيد كه يك سازمان و يك فرد از مهارت هاي فني حسابداري و سرمايه گذاري در روند بازار آگاه هستند. يكي از قانون هاي ماليات و بهره برداري از امتيازهاي داشتن شركت آگاه و ديگري ناآگاه است. تفاوت حركت و پيشرفت اين دو همانند راه رفتن و پرواز كردن خواهد بود. در درازمدت، نتيجه بسيار متفاوت است.

بهره هوشي مالي، از برآيند و هم افزايي مهارت ها و هوشمندي هاي بسياري ساخته مي شود. ولي از ديد من، تركيب چهار مهارتي كه پيش تر آورديم، مايه اصلي رسيدن به اين ويژگي است. اگر مي خواهيد به ثروتي چشمگير برسيد، تركيب اين مهارتها (دستيابي به هوشمندي مالي) برايتان بسيار ضروري است.
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: Shahabpk ، hamid32 ، shahin_1359 ، hedyhoney ، moqadam ، rouham ، msar ، پارسا یی ، Pedraaam
.
ثروتمندان پول مي آفرينند

همه از توانمندي ها و هوش خوبي برخوردار هستيم ولي آنچه دست ما را مي بندد، اندكي خودناباوري است. اقدام نكردن هاي ما ناشي از ناآگاهي مالي نيست، بيشتر از نداشتن اعتماد به نفس است. اين كاستي در برخي از مردم آشكارتر است.
پس از ترك مدرسه، اغلب مي دانيم كه چگونگي نمره هاي درسي دوران مدرسه اي، چندان با اهميت نيستند. از زندگي واقعي، به چيز ديگري نياز داريم.
شنيده ام كه با عنوان هاي گوناگون (زَهره، دل، دليري، زيركي، سرسختي و مانند اينها ) از آن ياد مي کنند. اين عامل، هر عنواني داشته باشد، بر ساختن آينده فرد بيش از هر نتيجه و سابقه درسي تأثير ميگذارد. تجربه شخصي خودم نشان داده است كه هر دو عامل دانش مالي و جسارت در كار هم ضروري است. چنانچه ترس غالب گردد، نبوغ سرخورده مي شود. در كلاس هايم به دانشجويان سخت توصيه مي كنم كه خطرپذيري و ریسک را بياموزند، دلير باشند و اجازه دهند تا نبوغ آنان ترس را به قدرت و هوشمندي بدل كند. اين اندرز براي گروهي كارساز است ولی برخی را تنها به هيجان وا مي دارد.
مي بينيم كه در زمينه كار كردن با پول، اغلب دست به عصا و در شرايطي ايمن راه مي روند. پرسش هايي از اين دست را مطرح مي كنم:
چرا بايد به پيشواز خطر بروند؟
چرا لازم است تا هوشمندي مالي خود را پرورش دهيم؟
چگونه مي توان سواد و آگاهي مالي به دست آورد؟
پاسخ من اين است: تا گزينه هاي بيشتري در راه پيروزي داشته باشيم.
بسياري از مردم تنها يك راه را مي دانند : سخت كار كردن، پس انداز، وام گرفتن.
چرا بايد هوشمندي مالي را افزايش دهيد؟ زيرا مي خواهيد كسي شويد كه سرنوشت خود را مي آفريند. با هرچه رخ دهد روبه رو مي شويد و آن را بهتر مي كنيد. گروه كوچكي مي دانند كه شانس آفريدني است، همان گونه كه پول آفريدني است. چنانچه بخواهيد خوشبخت شده و پول بيافرينيد، (به جاي اينکه به سخت كوشي بپردازيد) به هوشمندي مالي نياز داريد. اگر از آن دسته مردم هستيد كه در انتظار فراهم آمدن “فرصت مناسب” مي نشينند، بايد زمان زيادي انتظار بكشيد. مانند اين است كه منتظر شويد تا همه چراغ هاي راهنمايي در سراسر مسير١٠كيلومتري شما سبز شوند، آنگاه آغاز به حركت نماييد.
تنها دارايي نيرومندي كه داريم مغزمان است. اگر آنرا به درستي پرورش دهيم، مي تواند دنيايي از ثروت را كه يك آن به نظر مي رسد، بيافريند. از سوي ديگر مغزي كه پرورش نيابد، مي تواند آنچنان تنگدستي فراهم آورده تا چند نسل در خانواده ادامه يابد.
اغلب از من مي پرسند كه چگونه يك دلار را تبدیل به يك ميليون دلار كرده ام. كمتر ميل دارم كه از خودم بگويم. تنها زماني كه بخواهم از سادگي فرايند ياد كنم، نمونه هايي را مي آورم. اگر شما با بنيان كار، به ويژه چهار ستون اصلي هوشمندي مالي كه پيش تر آورديم، خوب آشنا شويد، پيشرفت تان آسان و آسانتر خواهد شد.
خود من بيشتر از دو راه براي رشد ثروتم استفاده مي كنم: مستغلات و سهام شركت هاي كوچك. زيربنا را بر مستغلات گذاشته ام. جريان نقدينگي در آنها روزانه و پيوسته است. گهگاه ارزش آنها هم بالا مي رود.
من به كسي توصيه پيروي از اين راهبرد را نمي كنم. اينها تنها مثال و نمونه هستند. در فرايندهاي پيچيده اي كه درك نمي كنم وارد نمي شوم. حساب و كتاب ساده و هوشمندي عادي، ابزار فعاليت هاي مالي من هستند.
به پنج دليل در اندرزهايم از مثال و نمونه استفاده مي كنم:
١. براي تشويق انسانها به يادگيري.
٢. نشان دادن سادگي فرايند، آن گاه كه بنيان استوار شده باشد.
٣. نشان دادن اينكه براي رسيدن به هر هدف، ميليون ها راه وجود دارد.
٤. نشان دادن اينكه همگان مي توانند به ثروت برسند.
٥. نشان دهم كه با دانش ساخت موشك درگير نيستيم و كاري ساده است.

من به پول همانند بازي تنيس خود مي نگرم. سخت بازي مي كنم. اشتباه رخ مي دهد، اصلاح مي كنم، اشتباه هاي تازه اي رخ مي دهد، دوباره اصلاح مي كنم و بهتر مي شوم. اگر مسابقه را باختم، به كنار تور مي روم، دست حريف را مي فشارم و با لبخند مي گويم: به اميد ديدار در يكشنبه ديگر.

ما دو گونه سرمايه گذار داريم:
١. گروه نخست كه عموميت بيشتري دارند، آناني هستند كه يك “بسته سرمايه گذاري” را مي خرند. از آغاز تا خرده فروشي، هر فعاليت، همچون شركت دادوستد املاك و مستغلات، كارگزاري بورس، يا برنامه ريزي مالي، مي تواند صندوق سرمايه گذاري مشترك يا سهام و اوراق بهادار را هم در بر گيرد. راه ساده، تميز و آسان در سرمايه گذاري است. نمونه كسي است كه خواهان خريد يك رايانه است. به فروشگاه مي رود و دستگاه را كامل خريده از قفسه فروشگاه برمي دارد.
٢. گروه دوم آناني هستند كه سرمايه گذاري مي آفرينند. اينان بخش هاي يك سرمايه گذاري را روي هم سوار مي كنند. همانند كسي كه قطعات يك رايانه را جداگانه خريداري مي كند و دستگاه را مي سازد. مانند موردي است كه دستگاهي را همخوان با نياز و خواست خود بسازيم. من سواركردن قطعات رايانه را نمي دانم، ولي مي دانم كه چگونه بخش هاي يك فرصت را به هم گردآورم يا كساني را مي شناسم كه مي توانند چنين كنند.
اگر مي خواهيد كه از گروه دوم سرمايه گذاران باشيد، به فراگيري سه مهارت بنيادين نيار داريد. اين مهارت ها را افزون بر آنچه در زمينه رسيدن به هوشمندي مالي آورديم، بايد فراگرفت:

١. چگونه فرصت هايي را شناسايي كنم كه ديگران نديده اند؟ شما مي توانيد چيزي را با مغز خود ببينيد كه ديگران با چشم نمي بينند.
٢. چگونه پول تأمين كنيم؟ بسياري از مردم تنها راه بانك را مي شناسند. گروه دوم از سرمايه گذاران كه مورد نظر ما هستند بايد راه هاي ويژه اي براي تأمين سرمايه بيابند.
٣. چگونه افراد هوشمند را سازمان دهيم؟ هوشمندان كساني هستند كه با افراد هوشمندتر از خود كار مي كنند، يا آنان را به استخدام درمي آورند. هنگامي كه نياز به رايزني داريد، هوشمندانه به گزينش مشاور بپردازيد. البته همكاري خطر دارد. به جاي ترس و گريز از خطر، مديريت كردن آن را بياموزيد. چيزهاي فراواني هست كه ياد بگيريد. پاداش يادگيري بسيار هنگفت است. اگر نمي خواهيد كه مهارت هاي لازم را بياموزيد، سرمايه گذاري از گونه نخست توصيه مي شود.
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: HERMES7 ، Shahabpk ، hamid32 ، shahin_1359 ، hedyhoney ، moqadam ، rouham ، msar ، Pedraaam
.
چيرگي بر موانع

انسان ها ممكن است كه علیرغم درس خواندن و آگاه شدن از زمينه امور مالي، همچنان بر سر راه رسيدن به استقلال مالي با موانعي روبرو شوند. به پنج دليل عمده ستون دارايي هاي برخي از آنان كه اطلاعات مالي هم دارند، اغلب خالي مي ماند. دلايل پنج گانه عبارتند از:

١. ترس
٢. بدبيني
٣. تنبلي
٤. عادت هاي نادرست
٥. تكبر

به باور من هر انساني در درون خود از يك نبوغ مالي برخوردار است. مشكل اينجا است كه بلوغ مالي خوابيده و نياز به بيدار شدن دارد. خوابيدن آن پيامد تحمل آن انديشه فرهنگي است كه پول را سرچشمه همه بدي ها مي داند. در اين فرهنگ انسان تشويق مي شود تا خوب درس بخواند، شغل درازمدتي بگيرد و براي پول درآوردن كار كند. به ما ياد نمي دهند كه چگونه پول را هم به كار كردن و خدمت خود واداريم.
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: HERMES7 ، Shahabpk ، hamid32 ، shahin_1359 ، hedyhoney ، rouham ، msar ، Pedraaam
.
دست به كار شدن :

من فرايند ده گانه زير را به منظور پرورش استعداد خدادادي به شما عرضه مي كنم. استعداد و نيرويي كه تنها در اختيار ما و شماست.

گام ١- به نيرويي برتر از آنچه آشكار است نياز دارم: نيروي روان.
فهرست مختصري درست مي كنم. نخست “نخواستن ها” كه آفريننده “خواستن ها” هستند:
– نمي خواهم كه در سراسرزندگي ام كار كنم.
– نمی خواهم شغلي مطمئن و خانه اي در حومه شهر داشته باشم.
– نمي خواهم كارمند كسي باشم.
– متنفرم از اينكه مانند پدرم به دليل گرفتاري هاي كاري به تماشاي مسابقه فوتبال فرزندم نروم.
– متنفرم از اينكه حاصل سخت كوشي و جان كندن خود را مانند پدرم به دولت بدهم.
حالا “خواستن ها” را به ياد بياورم:
– مي خواهم براي سفر كردن و زندگي به سبكي كه دوست دارم، آزاد باشم.
– مي خواهم در جواني به اينها برسم.
– ساده سخن اينكه مي خواهم آزاد باشم.
– مهار وقت و زندگي به دست خودم باشد.
– مي خواهم پول را به خدمت و كار كردن وادارم.

گام ٢- حق انتخاب روزانه: نيروي گزينش
به اين دليل است كه انسان ها ميل دارند تا در سرزميني آزاد زندگي كنند ما خواهان حق انتخاب هستيم.

گام ٣- در دوست گرفتن دورانديش باشيد: نيروي همگرايي
من دوست را بر پايه وضعيت مالي بر نمي گزينم. من دوستاني دارم كه از تنگدستي آهشان بلند است و دوستاني كه ميليون ها دلار ثروت دارند. نكته مهم اين است كه از هر دو گروه چيز مي آموزم و اين يادگيري آگاهانه است.

گام ٤- در يك فرمول خبره شويد، سپس به يادگيري فرمول تازه اي رو آوريد: نيروي باشتاب آموختن.
نانوايان در پخت نان نسخه اي را پيروي مي كنند، حتي اگر ننوشته و تنها در مغزشان باشد. پول ساختن هم چنين است. به اين دليل است كه پول را اغلب “مايه” مي نامند.

گام ٥- نخست سهم خود را بپردازيد.
اگر نمي توانيد افسار خود را در دست داشته باشيد، به گرد ثروتمندي نگرديد. نخست به يك دوره نظامي يا انضباطي بپيونديد تا اين مهارت ر ا به دست آوريد. سرمايه گذاري كردن، پول درآوردن و آن را برباد دادن معنا ندارد.
بي بهره بودن از خود سامان دهي است كه برندگان پول هاي بازي هاي بخت آزمایی را ناگهان به روز سياه مي نشاند. نبود خودسامان دهي است كه دريافت كنندگان اضافه حقوق هاي كلان را بي درنگ به خريد خودرو تازه يا سفرهاي تفريحي مي كشاند.
به كارآفرينان توصيه مي شود به جاي تمركز بر كالا، خدمات و دستمزدها، بر پرورش مهارت هاي مديريتي تمركز كنند. سه تا از مهمترين مهارت هاي ضروري عبارتند از:
مديريت جريان نقدينگي / مديريت انسان ها / مديريت وقت خود

گام ٦- به كارگزاران خوب مزد بدهيد. نيروي رايزني برتر
اغلب مي بينيم كه بر ديوار خانه ها تابلوي فروش بي واسطه نصب كرده اند، يا در آگهي هاي تلويزيوني از “كارگزاران ارزان” مي شنويد. باباي دارا عكس اينها را توصيه مي كرد. او عقيده داشت كه بايد به حرفه اي ها، دستمزد خوب پرداخت، خودش نيز چنين مي كرد. كارگزار چشم و گوش شما در بازار است، همواره آنجا هستند و نيازي به حضور من و شما نيست.

گام ٧- همچون سرخپوستان. نيروي رايگان گرفتن
نخستين مهاجران به امريكا در برابر برخي از عادت هاي فرهنگي بوميان سردرگم مي شدند. براي مثال چنانچه يك سفيدپوست احساس سرما مي كرد، سرخ پوستان به وي پتو مي دادند. سفيدپوست آن را هديه مي پنداشت و هنگامي كه سرخ پوست براي پس گرفتن پتو مي آمد، اغلب جريان به دعوا ختم میشد.

گام ٨- دارايي ها برايتان وسائل رفاه و خوشگذراني مي خرند. نيروي تمركز
من چيزهاي قشنگ و تجملي را به اندازه ديگران دوست دارم. تنها تفاوت اين است كه بسياري از مردم چيزهاي تجملي را با گرفتن وام و اعتبار مي خرند.

گام ٩- نياز به پهلوانان: نيروي افسانه ها
در بازي هاي كودكي، آرزو مي كردم مثل قهرمانان باشم و مي خواستم همه چيز درباره آنان بدانم. باشگاه و ميزان پرداخت هاي آنان را مي شناختم و مي دانستم كه قهرمانان چگونه به آنها راه مي يابند. مي خواستم تا همه چيز را درباره قهرمانان دلخواهم بدانم، زيرا ميل داشتم مانند آنها شوم.

گام ١٠ - به ديگران بياموزيد، خودتان نيز خواهيد آموخت: نيروي بخشش
هر دو باباي من آموزگار بودند. باباي دارا به من درسي داد كه در سراسر زندگي همراهم خواهد ماند و آن نياز به خيرخواهي و بخشندگي است. باباي دانشمندم از وقت و دانش خود بسيار مي بخشيد، ولي هرگز پول به كسي نمي داد. او مي گفت وقتي پول اضافي داشتم چنين خواهم كرد و صد البته هيچگاه چنين فرصتي پيش نمي آمد!
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: HERMES7 ، Shahabpk ، shahin_1359 ، hedyhoney ، rouham ، msar ، Pedraaam
.
باز هم بيشتر ميخواهيد؟

• آنچه را اكنون انجام مي دهيد، كنار بگذاريد. به سخني ديگر، كارتان را متوقف كنيد و ارزيابي نماييد كه چه فعاليت هايي نتيحه بخش و كدام ها بي نتيجه بوده اند.

• به دنبال انديشه هاي نو باشيد.

• كسي را بيابيد كه راهي را كه شما مي خواهيد برويد، پيشتر رفته باشد. او را به ناهار مهمان كنيد. از وي راهنمايي هاي بكر بخواهيد و چم وخم انجام آن فعاليت را جويا شويد.

• در كلاس ها شركت نموده و نوارهاي آموزشي بخريد.

• پيشنهادهاي فراوان بدهيد. هنگامي كه در پي خريد ملك هستم، به موارد زيادي سر مي زنم و پيشنهاد مي دهم. اگر شما از پيشنهاد درست آگاهي نداريد، مانند من هستيد. پيشنهاد را بنگاه و كارگزار مي دهد. کار اندكي براي من مي ماند.

• در هر ناحيه ماهانه ١٠ دقيقه رانندگي و يا پياده روي كنيد. من بسياري از موارد خوب را هنگام پياده روي پيدا كرده ام.

• اصول شناسايي ارزش در همه موارد (خريد مستغلات، سهام، شركتي تازه، خانه اي تازه، همسر و حتي پودر رختشويي) يكسان است. فرايند همواره يكسان است، بايد بدانيد چه مي خواهيد و در پي آن بگرديد.

• به دنبال موارد مناسب باشيد. سود را بايد هنگام خريد برد نه فروش.

• از تاريخ درس بياموزيد.

• آناني كه به راه مي افتند، از ايستاده ها مي گذرند...

اينها پاره اي از كارهايي است كه من در پي يافتن فرصت ها كرده و مي كنم. همان گونه كه فعل انجام دادن را بارها و بارها در اين كتاب آورده ام، به اقدام و عمل كردن باور دارم. بايد پيش ازانتظار پاداش مالي اقدام كنيد.

پس هم اكنون دست به كار شويد....Shy
یک روز، بر گونه‌ی این خاك بوسه ميزنم، بالای سرش یک یادداشت می‌گذارم و می‌روم: ‎
آنچنان زیبا خوابیده‌ بودی که دلم نیامد بیدارت کنم…
پاسخ یافتن نقل قول‌ها
تشکر کنندگان: HERMES7 ، Shahabpk ، hedyhoney ، moqadam ، rouham ، مير منصور ، msar




کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان